پریشان نوشت

روز نوشت های شخصی

پریشان نوشت

روز نوشت های شخصی

۸ مطلب در شهریور ۱۳۹۴ ثبت شده است

آشوب!

جمعه, ۲۰ شهریور ۱۳۹۴، ۱۲:۲۷ ق.ظ

وقتی کلید در خونه رو داشتم فرو میکردم تو دکمه آسانسور...

وقتی تاکسی سوار شدم و یه دور کامل زدم و فقط دویست متر اونطرف تره جای اولم پیاده شدم و کلی کرایه تاکسی دادم...

وقتی بسته ی نون نهارمو گم کردم...

وقتی هفت بار رفتم دم الکتریکی و آخر سرم لامپ مهتابی جای آفتابی گرفتم...

وقتی نماز مغربمو پنج بار خوندم و آخر سر هم نفهمیدم چی شد...

دریافتم که مخم رسمن پوکیده...

  • پری شان

مادری که نیستم

چهارشنبه, ۱۱ شهریور ۱۳۹۴، ۰۱:۴۴ ب.ظ

از در که اومد تو دو تا جوجه دنبالش بود.
نمیدونستم دو تا بچه داره.
حسابی خسته بود.
کارا رو بهم تحویل داد و خواست بره.
دلم نیومد اینجوری بفرستمش.
دست بچه هاشو گرفتم و بردم سراغ گل و یه کمی با هم به قول خودش، سفالگری کردیم.
تمام مدت داشت به بچه هاش وارنینگ میداد که به فلان چیز دست نزنید و فلان کارو نکنید.
هم خودش در عذاب بود و هم بچه هاش.
امروز مثلن آورده بودشون بیرون که بگردن.
ولی عملن هیچ ایده ای برای این کار نداشت.
تو چارچوبه در پسر بزرگه با نگرانی پرسید چه جوری برمیگردیم خونه؟ مامانه گفت با تاکسی شاید. پسره خواهش کرد که با مترو برن... مامانه هم قبول کرد و بعد با خنده بهم گفت: میترسه گم بشیم.
...
نگرانی رو تو چشمای بچه ی شش ساله داشتم میدیدم. بچه ای که به والد خودش اعتماد نداشت و در کنارش احساس امنیت نمیکرد. بچه ای که با خیال راحت نمیتونست کودکی کنه...
مامانی رو دیدم که ایده ای برای سرگرمی بچه هاش نداشت.
...
ناراحتم.
همش فکر میکنم باید کاری میکردم...

  • پری شان

دور باطل

چهارشنبه, ۱۱ شهریور ۱۳۹۴، ۰۱:۴۴ ق.ظ

آدم بی انگیزه ای که سه هفته پیش بودم.. 

آدم عاشقی که دو هفته پیش بودم...

آدم عصبانی که هفته پیش بودم...

آدم منطقی ای که الانم...

آدم بی انگیزه ای که هفته ی دیگه خواهم بود...

آدم عاشقی ای که دو هفته دیگه خواهم بود...

آدم عصبانی سه هفته دیگه...

آدم منطقی...

اینا همشون منم که دارم تو یه دایره زندگی میکنم...

...




  • پری شان

قلاب

سه شنبه, ۱۰ شهریور ۱۳۹۴، ۰۲:۳۷ ق.ظ

ماهی گرفتار طعمه شد...

دوست ندارم...

ماهی گیری رو دوست ندارم...

  • پری شان

ماهی من

دوشنبه, ۹ شهریور ۱۳۹۴، ۰۲:۰۷ ق.ظ

دو شبه که یه جیرجیرک تو حیاط تا صبح میخونه...

...

تو دستام بود... شاد بودم... بعد یهو سر خورد و پرید تو آب و رفت...

  • پری شان

از این شاخه به اون شاخه

يكشنبه, ۸ شهریور ۱۳۹۴، ۰۹:۱۱ ق.ظ

به سان چیتا، دائم در حال پریدنم...

  • پری شان

فراموشی...

شنبه, ۷ شهریور ۱۳۹۴، ۰۱:۵۴ ق.ظ

انگاری داره داستانو از پنجره ی روبرویی تعریف میکنه...
منتها پانزده سال بعد...
...
-ببین! اگه نمیخوایش، بهش بگو! اینو رک بهش بگو...
-حواسم هست! سعی میکنم زیاد تحویلش نگیرم... تازه! چند روز دیگه هم میره مدرسه و یادش میره!
...
دوست داشتم بهش بگم،
اون ممکنه مدرسه بره و یادش نره...
همه ی روزها رو با یاد تو بیدار شه... مدرسه بره... برگرده... درس بخونه و نخونه... و شب با یاد تو بخوابه...
اون ممکنه سالهای مدرسه رو تموم کنه و یادش نره...
اون ممکنه دانشگاه بره و یادش نره...
اون ممکنه تو دانشگاه تو رو با دیگران مقایسه کنه و همیشه تو رو برنده کنه...
اون ممکنه دانشگاهو تموم کنه و یادش نره...
اون ممکنه یه خانوم مهندس بشه و همیشه احساس کنه ته قلبش تو رو کم داره...
اون ممکنه همیشه تو رو مثه یه دیوار بذاره بین خودشو همه ی اونایی که دوستش خواهند داشت...
و شاید آخرش یه روز وقتی بچه ی تو رو دید، به خودش بگه، باید فراموشش کنم...
که اون روز میتونه خیلی دیر باشه... خیلی...

  • پری شان

رفت و روب

جمعه, ۶ شهریور ۱۳۹۴، ۱۲:۵۴ ب.ظ

بعضیا تو زندگییت مثه یه سوسک مرده ن. که مدت هاست افتاده گوشه اتاق و ورش نمیداری بندازی تو سطل!

  • پری شان