پریشان نوشت

روز نوشت های شخصی

پریشان نوشت

روز نوشت های شخصی

پریشان نوشت

ای روی دلارایت مجموعه ی زیبایی
مجموع چه غم دارد از من که پریشانم

آخرین مطالب

۳۱ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

33-213

پنجشنبه, ۳۰ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۵۹ ب.ظ


قرار بود تا قبل ظهر برم خونه هنری.

قالب کیک کمربندی رو هم براش ببرم. برای مهربان دوستم میخواستیم تولد بگیریم.

ولی با تلفن دکی از خواب پریدم که سراغ انگشتر فیروزه ی باباشو میگرفت!... پاک یادم رفته بود.

تلگرامو باز کردم تا خبرانلاین رو یه چکی بکنم تا خون به دست و پام برسه و بتونم کنده شم.

نوشته بود پلاسکو آتیش گرفته... فکر کردم، خب خاموش میکنن. 

حاضر شدم، رفتم قالبو دادم به هنری و سوار ماشینای بازار شدم.

  • پری شان

33-212

چهارشنبه, ۲۹ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۵۹ ب.ظ

هنری، دیشب تا صبح تو خواب ناله میکرد... وضعیتش به شدت نگران و غمگینم میکنه... 

صبح دوست ریلکسم تماس گرفت که میاد پیش هنری. من هم باید بانک میرفتم و به این بهانه اومدم خونه...

حالم بد بود. قرار بعدازظهرمو با دوست جدی م بهم زدم و فقط خوابیدم... 

...

  • پری شان

33-211

سه شنبه, ۲۸ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۵۹ ب.ظ

صبح تا ظهر به ادامه ی بحث دیشب و نتیجه گیری گذشت و نهایتا تصمیم بر این شد که کسی که با هنری صحبت میکنه، من باشم. ظاهرن من نسبت به موفرفری قول لین تری دارم!!!

...

بعد از ظهر با ری تماس گرفتم و گفتم بیاد کارگاه پیشم... مصاحبت باهاش رو خیلی دوست دارم... خاصه وقتی صحبت هامون پیرامون کاویدن خود و تحلیل رفتاره... 

صحبت هامون مثل همیشه با یه پیاده روی خوب، به پایان رسید و از هم جدا شدیم.

...

هنری خودش با پای خودش افتاد تو تله! وقتی که مسج داد امشب تنهاست و خانواده ش رفتن مسافرت.

شب رفتم پیشش... تمام مدت حس یه شکارچی رو داشتم... مرتب تو ذهنم داشتم بحث هامو با موفرفری مرور میکردم و مترصد فرصت بودم که سر حرفو باز کنم... صبر کردم شام بخوره و چایی بعدش رو هم... کمی حرفای روزمره و درس و کار و مامانم اینا و پروپوزال... و آخرش خودش بود که اشاره کرد به موضوع... به رابطه ش با اون آدم و بحث های جدیدی که بینشون رخ داده بود... 

آروم به حرفاش گوش دادم... اعتراف میکنم حس بدی داشتم... و بعد کم کم با سوالهایی داستان رو هدایت کردم به سمتی که میخواستم... 

اونقدر مسئله اذیت کننده بود که قول لین من هم کم کم از بین رفت و کم کم از خشم داشت صدام دو رگه میشد... هر چی که تعریف میکرد من چیزی جز توهین بهش از طرف خانواده ی طرف و بی تعهدی و بازی احساسی نمیدیدم... هنری رسما گیر افتاده... 

یک ساعتی از صحبت هامون گذشته بود که بغضش ترکید... 

هنری، بسیار بسیار انسان رئوف و حامی و مهربونیه... ولی هیچ وقت کسی اشکشو نمیبینه. بس که همیشه فکر میکنه باید خیلی قوی باشه... این تضاد درون و بیرونش وحشتناکه... هنری، بیشتر از همه ی اعضای گنگ به هنر و خصوصا نقاشی علاقه داشت... و انصافا مهارت فوق العاده ای در این زمینه داشت... ولی الان داره رو تز دکتری ش تو یه رشته ی فنی کار میکنه...

بغضش که ترکید یه لحظه با خودم گفتم زیاده روی کردم... بعد کل پروسه رو تو ذهنم آوردم و دیدم هیچ کدوم از حرفامو نمیتونم پس بگیرم...

فقط بغلش کردم و کمکش کردم کمی گریه کنه... و آخر سر خودمم پوکیدم... فقط بهش گفتم: میفهمی که چقدر نگرانتیم؟!...

...

کمی که آروم شد، گفت که به نظرش به شنیدن این حرفا نیاز داشته... و حتما بهشون فکر میکنه...

  • پری شان

33-210

دوشنبه, ۲۷ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۵۹ ب.ظ

دوست جدی م گفت، باز تو یه ذره کار کردی، سریع به خودت مرخصی دادی؟!!!

موندم خونه که به مامان کمک بدم. 

بعد هم با موفرفری قرار گذاشتم.

خونه ی موفرفری اصولا پاتوق گنگ مون ه. جایی که هر ساعت شبانه روز که خواستی میتونی در بزنی و بگی سلام! من اومدم!... حتی گاهی خود موفرفری خونه نبوده و ما اونجا بودیم.

تو راه داشتم فکر میکردم که شش ماهی هست که نیومدم شب بمونم. گاهی فقط چند ساعت... یعنی درست از وقتی که جوجه اومده... یه آدم نیم متری ه کچل بی دندون، همه سیستم زندگی و روابط منو تحت تاثیر قرار داده!

وقتی رسیدم فهمیدم چقدر دلم تنگ شده بوده.

البته که برنامه ی دیدارمون، نه واسه دل خودمون، که جهت بررسی یه موضوع مهم بود.

دوست هنرمندمون مدتیه گرفتار شده و هر روز بدتر از دیروز...

رابطه با یه آدم اشتباه که نه میتونه دل بکنه و نه میتونه ادامه بده.

تمام شب به صحبت و پیدا کردن راه کار گذشت... و البته مثل همیشه پایان بحث هامون تماشای یه فیلم بود که از قضا بسیار تلخ...

  • پری شان

33-209

يكشنبه, ۲۶ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۵۹ ب.ظ

عصری، وقتی داشتم دونه دونه تیکه های سن. گ رو پولیش میکردم، شمردم، شده بود هفت تا تیکه...

گرچه که فکر میکنم هر کاری میکردم نمیشد از وسط اون همه ترک اون سایز بزرگ نگ. ینی که سفارش مشتری بود در بیارم، ولی برا آروم کردن دل خودم، همه ی تیکه های باقی مونده رو تراشیدم.

فقط موند یه اشک حدودن سه میل در چهار میل که در لحظات آخر از دستم پرید و گم شد. 

دیگه بلای آخر بود. تپش قلب گرفته بودم از عصبانیت... 

عصری بالاخره تحویلش دادم.

یه نفس راحت کشیدم.

انگار سنگینیش از روم برداشته شد.

...

آقای سنگی یه سری اصطلاحات تو صحبت هاش استفاده میکنه که گاهی برام مسخره ست. نمیفهممش. گاهی حتی فکر میکنم رفته به سمت خرافات. مثلا وقتی در مورد اومد نیومد یه نگ. ین میگه. یا توصیه ش به همراه داشتن یه سن. گ خاص جهت رفع فلان چیز و یا همین اصطلاح سنگینی و سبکی که نسبت میده به چیزی...

من امروز خیلی جدی امروز خودم در مورد احساس سنگینی و سبکی یه چیزی نظر داشتم!!!

  • پری شان

33-208

شنبه, ۲۵ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۵۹ ب.ظ

از صبح مشغول بودم... دوست جدی م اومد پیشم. یه برنامه ی نقشه کشی ه که داره تمرین میکنه یاد بگیره و چند وقت یه بار کاراشو میاره رفع اشکال.

سن. گ ه رو تراشیدم. 

تو این سفارش، هر داستانی که ممکن بود سر سن. گ داشته باشم، اتفاق افتاد... کم کم دارم حس سنگینی میکنم... بعضی از کارا خیلی خوب پیش میره، بعضی حسابی گره داره توش...

...

عصری مهربان دوستم هم جهت صرف چای به ما پیوست... بیش از یک سال بود که نیومده بود کارگاه... مشغول صحبت بودیم که ری زنگ زد و از قضا ناخوش بود... البته که پرروتر از این حرفاست که به کلام بیاره... وقتی فهمید بچه ها پیشمن، منصرف شد... 

تلفن رو که قطع کردم، بچه ها پرسیدن کی بود، و من لاجرم گفتم...

مهربان دوست برای لحظه ای حالت چهره ش تغییر کرد، ولی سریع خودشو جمع و جور کرد...

...

مهربان دوستم، احساس میکنه حضور ری، باعث کمرنگ شدن رابطه ی دوستیمون شده... 

مسخره ست، دو سه برابر دختربچه های مدرسه ای سن داریم، ولی خوب گاهی اینجور چیزا هم پیش میاد... 

  • پری شان

33-207

جمعه, ۲۴ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۵۹ ب.ظ

سال هشتاد و درد بود که مامان بزرگ فوت کرد. همین اواخر دی... همین روزا... 

و ما هنوز عزادار بودیم که منو برای پسرشون خواستگاری کردن...

همون اول، در جا، جمله ی مامان تموم نشده، گفتم نه!... قطعن نه!...

تمام روزهای اون سال خودشون به تنهایی اونقدر داستان های تلخ داشتن که من در پریشان حال ترین روزهای زندگیم باشم... دیگه رفتن مامان بزرگ انگار ورای توانم بود... و تو اون دیوانگی ها، هیچ جایی برای فکر کردن به یه آدم جدید و اون رابطه نبود...

گفتم نه... بارها... ولی هیچکس کوتاه نمیومد... آخر سر راضی شدم به چند باری صحبت و همراهی و بیرون رفتن... و بعد از دو سه ماه، من همچنان سر جای اول بودم...

همه ی زمین و زمان از دستم شاکی بودن... 

بالاخره طرف مقابل، شاکی ردیف اول، در نهایت جوانمردی  خودش پایان داستان رو اعلام کرد و با یک ایمیل بلند بالا، رفت پی زندگیش...

و رابطه ی دوستی قدیمی پدر و مادرهامون هم محدود شد به گاهی تلفنی... 

امشب بعد از هفت سال دوستان قدیمی دیدار تازه کردن... و من با حال و هوای عجیب این روزها و سر باز کردن زخم های قدیمی و اختلافات مسکوت مونده با اعضای گنگ و نزدیکی سالگرد مامان بزرگ و دیدن دوستان خانوادگی مون، انگاری پرت شدم به هفت سال پیش...

در تمام طول مهمونی و سر شام و بعدش که جوجه رو بغل گرفته بودم و خودمو سرگرم کرده بودم، داشتم به مهمونا نگاه میکردم و با خودم فکر میکردم واقعن در اون حد هم رو مخم نیستن... شاید واقعن زمان بدی بود برای مطرح کردن پیشنهادشون... شاید من اگر آروم تر بودم اتفاق دیگه ای می افتاد... شاید... 

اما نه!... من هنوزم آدمش نیستم!...

مامانه، یواش زیر گوش مامانم گفته بود که پسرش، هنوزم که هنوزه، با اینکه مدتهاست خونواده تشکیل داده و زندگی خودشو داره، وقتی اسم خانواده ما رو میشنوه، حسابی بهم میریزه...

...

و من یاد ایمیل ها و پیام های گاه گاهش تو این هفت سال افتادم...


  • پری شان

33-206

پنجشنبه, ۲۳ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۵۹ ب.ظ

سفارشی که قرار بود امروز تحویل بدم، تازه امروز شروعش کردم... 


یکشنبه بعدازظهر با دوست جدی م رفته بودم پیش آقای سنگی که سفارشش رو تحویل بدم. یه گرد. نبند طلای سنگین داده بود بهم که براش یه اون. یکس مثلثی گنبدی بتراشم... میترسیدم پیش خودم نگه دارم. ترجیح میدادم سریعتر تحویلش بدم...  از قبل ترش هم قرار بود از یه تیکه ی راف در،  یه شیپ بیضی گنبدی بزرگ در بیارم، که اشتباه کردم و اون ور بهتر سن. گ رو انداختم زیر و اون سمت ترک دارش افتاد رو!... چند روز به خاطرش ناراحت بودم. البته که هنوز نصف رافش باقب مونده بود، ولی دلم میخواست اول اون نگین پشت و رو رو ادیت کنم... خلاصه اینطوری شد که رفتم پیش آقای سنگی. 

دم اذان بود و آقاهه گفت که اگه عجله نداریم، نمازشو بخونه، که گفتیم راحت باش و تو این فاصله دوست جدی م خواست سن. گ ه رو ببینه که تا اومدم بهش نشون بدم یهو از دستم افتاد و به مسئله ی پشت و رو بودنش، لب پر شدن هم اضافه شد!... اشکم در اومده بود...

...

از اونجا که اومدیم بیرون، تو راه خونه بودم که اخبار تلخ رو شنیدم و دیگه کارگاه نرفتم تا امروز...

...

کمی کار پیش رفت، قسمت لب پر شده رو تراشیدم، ولی باز باید کل کار کمی تغییر میکرد و اصلاح میشد... 

از راف باقی مونده هم یه بیضی و چند تا اشک و مستطیل و حتی از گوشه ها، مثلث هم در آوردم...

احساس میکردم نباید بذارم جاییش هدر بره... به قدر کافی اشتباه کرده بودم...

  • پری شان

33-205

چهارشنبه, ۲۲ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۵۹ ب.ظ

دل و دماغ کارگاه رفتن نداشتم.

موندم خونه که کمک بدم برا مرتب کردن و جارو کردن و این کارا... باز بابا مهمون دعوت کرده برای آخر هفته... دوستاش... 

این روزا عجیب یادآور روزهای تلخ سال هشتاد و درد ه... 

...

ترم سه بودم... تو امتحانا... با یه عالمه خستگی و حال بد و غم، که از اول سال تلمبار شده بود رو دلم و تازه رسیده بودیم به روزهای تلخ دی ماه... 

...

پروژه ی مرتب سازی خونه با خوابیدن جوجه وسط هال خونه، متوقف شد.

و همون موقع موفرفری زنگ زد که سمت ماست و اگه آزادم با دوست هنرمندم، بریم یه دوری بزنیم...

چند ساعتی تو خیابونا چرخیدیم و حرف زدیم و جانک فود خوردیم و...


خیلی خوبه که هستن... که میشه باهاشون حرف زد...

  • پری شان

33-204

سه شنبه, ۲۱ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۵۹ ب.ظ

متن ه این پست ظاهرن ری موو شده!!!!

  • پری شان