پریشان نوشت

روز نوشت های شخصی

پریشان نوشت

روز نوشت های شخصی

ای روی دلارایت مجموعه ی زیبایی
مجموع چه غم دارد از من که پریشانم

آخرین مطالب

۳۸ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

33-61

شنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۵، ۱۱:۵۹ ب.ظ

بعد از مدت ها، کارهای سرام .یکی رو جمع و جور کردم که موجودی بگیرم.
امروز یه دوستی که باهام همکاری میکرد برا تولید، بعد مدت ها اومد پیشم... کلی کار پیشش بود، ولی چون سفارش تحویل جایی نمیدادم تو این مدت، مونده بود دستش.
عصری اومد، باهم چایی خوردیم و صحبت کردیم.
عذر خواست که مزاحم کارم شده... بهش گفتم بیخیال. راحت باش... گفت: خیلی اینو دوست دارم که تو هیچ وقت عجله نداری و هر وقت میام پیشت همه چی آرومه...
فیدبکش برام جالب بود...
...
به این نتیجه رسیدم که ظاهرن فقط خودمم که میدونم تو دلم سگ میزنه، گربه میرقصه و شتر با بارش گم میشه، بس که من همیشه استرس دارم...
...
از تجربیات شبیه به هممون تو این روزها گفتیم... از حواس پرتی ها... دغدغه ها... درگیری ها... و خیلی جالب، از کتاب هایی که میخونیم و دو هفته بعد اسمشون یادمون نیست... از حرفهای تکراری ای که میزنیم و یادمون میره اینا رو گفته بودیم... از فیلمهایی که میبینیم و حتی موضوعش هم یادمون میره... مایی که دیالوگ فیلمها هم تو ذهنمون میموند...
از این روند تحلیل رفتن مخ...
...
وقتی از هم جدا شدیم، گفت که خیلی خوش گذشته بهش و چه خوب کرده که اومده پیشم...
راستش گاهی این بیان احساساتی که بهم میشه از طرف دوستام برام عجیبه... انگار من نیستم... تعجب میکنم...
...
شاید این همون تله ی بی ارزشی باشه...

  • پری شان

33-60

شنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۵، ۰۱:۳۴ ق.ظ

صبح دوست منطقیم اومد. با دو تا گلدون بنفشه آفریقایی.
گفت که حالشون بده.
بررسی کردم و مشورت با یه متخصص. به این نتیجه رسیدیم که خاکشو عوض کنیم.
چند تا قلمه هم از قبل پیشم داشت، اونا رو هم کاشتم.
...
وقتی رفت، شش تا بنفشه داشت، یه بگونیا و یه قاشقی.
...
ساعت یازده شب برام عکس فرستاد.
یکی از گلدونا انگار پخته شده بود.
کلن قهوه ای.
قلبم درد گرفت!
هیچ ایده ای ندارم... فقط یه احتمال که شاید قارچ باشه... ولی نمیدونم قارچ با این سرعت میتونه عمل کنه یا نه...

در حال تحقیقم
...
امروز صبح که پاشدم، یهو زد به سرم و دعا رو خوندم...

  • پری شان

33-59

پنجشنبه, ۲۸ مرداد ۱۳۹۵، ۱۱:۵۹ ب.ظ

مو فرفری زنگ زد گفت، رفته بودم پیش سید.
اسمتو بهش گفتم... گفت کارت گیر و گور داره...
یه دعایی رو گفت که بخونی...
...
ری اکشنم؟!...
عصبانی شدم... شدیدن گارد دارم به اینجور چیزا... احساس میکنم یکی بی اجازه وارد خصوصی ترین قسمت زندگیم شده...
...
بعد هی میگم... خب... از رو دوستی بوده...
بعد دوباره یکی شاکی میشه که، بیخود!

  • پری شان

33-58

پنجشنبه, ۲۸ مرداد ۱۳۹۵، ۰۲:۵۹ ق.ظ

تنها کاری که میتونستم برای خودم انجام بدم که مجبور شم برم بیرون، این بود که خودمو پرت کنم وسط بازار...

یه سه چهار ساعتی راه رفتم خرید کردم... برنج و مس و نقره و... 

شاید بتونم فردا برای فروشگاه جدید سفارش اماده کنم...

کارهای سرام. یکم، از سفارش نه تا فروشگاه، رسیده به دوتا... 

باید دوباره رو به راهش کنم...

...

بندهای نامرئی مدام منو برمیگردنن سر جام...

من باز هم دارم یه رابطه ی تموم شده رو دست کاری میکنم...

و از خودم عصبانی م!

...

ساعتها راه رفتم و سه صبحه و باز من بیدارم...

  • پری شان

33-57-2

سه شنبه, ۲۶ مرداد ۱۳۹۵، ۰۹:۵۶ ب.ظ

سن. گ ه وسط کار از سر چوب پرید!
البته که خیلی مقاومت کرده بود! کلن تراشیدن سن. گ بزرگ خیلی سخت تره... خصوصن اگه تخت باشه.
یعنی یه سطح مثلن دو در سه سانت، اشک در میاره... چون میلی متر این ور اون ور میتونه باعث شه که سطح از یک دستی در بیاد و تو نور که میگیری، دو یا چند صفحه دیده شه...
و من سخت ترین جای کارو از سر گذرونده بودم که بازم پرید...
حالا روش یه ترک ه.
ممکنه به خاطر اشتباه من باشه، ممکنه هم هست که مال خود سنگ باشه. چون نصفه ست.
ولی خب... تو ذوقم خورد حسابی...
احساس میکنم یه نیرویی از درونم داره تاثیر میذاره... یه الگوی تکرار شونده ست... من همه ی مراحل رو خوب پیش میرم و تهش گند میزنم...
انگار یکی در من میخواد که من موفق نشم...
یا حتی شاید میترسه از موفقیت...

  • پری شان

33-57

سه شنبه, ۲۶ مرداد ۱۳۹۵، ۰۸:۲۱ ب.ظ

عمه خانوم، عمه کوچیکه ی مامانمه. بچه یازدهم خونواده.
الان فقط از خانواده ش خودش مونده و خواهر قبلیش. یعنی دو تا بچه ی آخر.
عمه، یه کم دیر ازدواج کرد. و هیچ وقت هم بچه دار نشد.
ولی از اون زن و شوهرا نبودن که بشینن کز کنن یه گوشه و غصه بخورن! عوضش تا میتونستن در حد توانشون مسافرت رفتن و گردش و تفریح... تقریبن همه جای ایران... زیارت هاشونم رفتن... مکه و کربلا و سوریه...
شوهرش سه سال پیش فوت کرد.
حالا عمه تنهاست. تو هشتاد و اندی سالگی. ولی بازم کم نیاورده... چند ماه پیش اصرار کرد که میخواد خونه شو عوض کنه... خواهر زاده ها و برادرزاده ها رو صدا کرد که بیاین برام خونه پیدا کنین...
دیشب رفتم خونه جدیدش... قشنگ، تمیز، باصفا و نقلی!...
نصفه شب ولی از خواب پریدم و دوباره این فکر اومد تو سرم که، الان من اینجام... مثلن فردا شب که کسی نیست چی؟... تنهاست... تنهای تنها...
...
و باز هم پارادوکس همیشگی من...
میل به تنهایی و وحشت از تنهایی

  • پری شان

33-56-2

سه شنبه, ۲۶ مرداد ۱۳۹۵، ۱۲:۴۱ ق.ظ

به طلاسازه زنگ زدم که سراغ سفارشامو بگیرم، سراغ سن. گ شو گرفت...
شروع کردم به تراش! تا امروز جرات نکرده بودم. خصوصن بعد از شکستن یه سفارش حسابی اعتماد به نفسمو از دست داده بودم!
بعد داداشه زنگ زد که برا کارای سرام. یکی مون یه مشتری جدید پیدا شده. گفتم که یه سفارش آماده میکنم. و داداشه مونده بود که چجوری میخوام تو تایم کم این کارو انجام بدم.
زنگ زدم به مسئول پروژه ی مربوط به آموزش کودک و ایده هامو مطرح کردم و حتی ساخت یه قسمت هایی رو به عهده گرفتم...
...

و همه ی این کارا رو از زیر یه خروار سن. گ انجام دادم!
...

نو کامنت!

  • پری شان

33-56

دوشنبه, ۲۵ مرداد ۱۳۹۵، ۱۲:۰۸ ب.ظ

استاد فلزی، چندین ساله که خودش واسه دل خودش شروع کرده به کار. و اصلن هم دیده نشده... با اینکه کارش فوق العاده حرفه ای و دقیق ه.
حالا یهو بعد از پنح سال، ازش تو جاهای مختلف تقدیر شد و ملت دیدنش و...
دیروز که رفتبم کارگاهش، حالش بد بود...
حال بدی ه خیلی قابل توضیح نیست... باید تجربه ش کرده باشی... یه جورایی شاید شبیه افسردگی بعد زایمان! یا افسردگی ه بعد از دفاع پایان نامه...
به قول خودش، یهو انگار همه ی زندگیت، همه ی دردهات میاد جلو چشمت...
میگفت، بعد از مراسم، بجای خونه رفتن، برگشتم کارگاه و افتادم رو مبل. نزدیک سه ساعت... همه ی اون تنهایی ها، سختی ها و گریه هام دوباره انگار اومده بود رو...
یه پارادوکس عجیبیه... 

  • پری شان

33-55

يكشنبه, ۲۴ مرداد ۱۳۹۵، ۱۱:۵۹ ب.ظ

قبل از خواب تو حال منگی، تو سایت دکتر شیری دیدم که لینکی گذاشته از آموزش غیر حضوری... بحث تله های زندگی... جالب اینکه با همون یه چشم بازم تونستم مراحل عضویت سایت رو انجام بدم و بعد هم خرید رو. و خیلی خوب، بی نظمی همیشگی م کاربرد مفید داشت... چون اتفاقی کارت بانکم زیر بالشم افتاده بود، وگرنه که امکان نداشت از جام تکون بخورم...
از صبح که پاشدم، شروع کردم به گوش دادن...
پرداختن به مباحث مربوط به خودشناسی از نظر من خیلی جیگر میخواد... رسمن روبرو شدن با خود، ترسناکه... و دردناک...
بحث درمورد تله ی بی ارزشی بود... اینکه چه چیزایی موجبش میشه و بروز رفتاری و فکری و احساسیش تو زندگی چیه و...
و من به شدت اینو در خودم دیدم... و یه نکته ی جالب اینکه آدمها در طول زندگیشون ناخوداگاه خودشون رو در شرایطی قرار میدن که هی اون تله و احساس رو برای خودشون بازآفرینی کنن...
و شاید این جواب فکرای دیروزم بود... اینکه تمایل داشتم باز هم اون مکالمه ی ناخوب رو تجربه کنم...

  • پری شان

33-54

شنبه, ۲۳ مرداد ۱۳۹۵، ۱۱:۵۹ ب.ظ

گاهی یه تجربه ی ناخوب درگیرم میکنه، از این باب که دوست دارم تکرارش کنم...
امروز به دوستم گفتم، نکنه اینا نشونه های مازوخیسم در منه؟...
مکالمه ی تلفنی اعصاب خورد کن چند روز پیشم، هم حالمو بد کرد و احساس تحقیر شدن بهم داد، و هم اینکه یکی تو مخم شروع کرد بهانه جور کردن برای مکالمات بعدی و یا حتی دیدار...

  • پری شان