پریشان نوشت

روز نوشت های شخصی

پریشان نوشت

روز نوشت های شخصی

ای روی دلارایت مجموعه ی زیبایی
مجموع چه غم دارد از من که پریشانم

آخرین مطالب

۳۷ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

33-123

جمعه, ۳۰ مهر ۱۳۹۵، ۱۱:۵۹ ب.ظ
بعد از چندین روز، پاشدم صبح جمعه ای رفتم سر کار.
کافه خیلی شلوغ داره میشه.
انگار انرژیش به کارگاه هم میرسه.
چند تا نگ.ین تراشیدم. البته که وقتی پیاده کردم مشکل داشتن یکی دو تاشون و لازمه ادیت بشن.
...
ماکت دوم رو شروع کردیم به ساخت.
دوست کوچیکم نقشه ها رو آماده کرد و فرستاد.
لیزر کات لازم داره.
فردا امیدوارم خرید هاش رو تموم کنم.
که پس فردا منتاژ کنیم.
...
تمام پروژه های کارشناسی من و دوست کوچیکم مشترک بود.
بعد اون ارشد شهر دیگه ای قبول شد.
و یک سال زودتر از من.
تو انجام همه ی پروژه های ارشدشم کمکش دادم.
کلن کار گروهی باهاش خیلی میچسبه.
بعد اون ازدواج کرد و از تهران رفت و بعد هم بچه دار شد.
و خیلی فاصله افتاد... بین کارهای گروهی مون...
حالا بعد از سالها... 
  • پری شان

33-122

پنجشنبه, ۲۹ مهر ۱۳۹۵، ۱۱:۵۹ ب.ظ
امروز رفتم یه سمینار روانشناسی...
مخم داغ کرده...
بعدن درباره ش باید بندیسم...
  • پری شان

33-121

چهارشنبه, ۲۸ مهر ۱۳۹۵، ۱۱:۵۹ ب.ظ
ساعت دو وقت دکتر داشتیم... من باید از ته چشمم عکس میگرفتم... و این ته، نمیدونم دقیقن کجاشه! :)
رفتم نزدیکای ظهر خرید، وقتی برگشتم یک و نیم بود. دیدم برق قطعه... برق واحد ما... و یاد اون قبض برق و اخطار قطع فوریش افتادم که دیده بودم و اهمیت نداده بودم... یعنی مطمئن نبودم مال ما باشه... بعد سرایدار اشتباهی داده بود به همسایه، اونام به روی خودشون نیاورده بودن...
قرار بود با مامان جوجه بریم... رسیدم خونه، برق که قطع، جوجه تو حموم، مامانش هم ناهار نخورده...
سر همشون داد زدم!!!
خیلی جدی!
الانم که یادم میفته نمیفهمم چرا!
که چرا حاضر نیستین... چرا آب تو تلمبه س... چرا گوشت کوب قلمبه س... و...
بعد هم ماشین گرفتم رفتم اداره برق...
نهایتن به دکتر رسیدیم، ولی خب من گند زدم...
مدیریت بحران، صفر...
...
دکتر گفت عصب چشم چپت کمی آسیب دیده...
حالا باید تا مدتی قطره استفاده کنم که فشار چشمم بیاد پایین...
...
کهولت سن همینه ها...

  • پری شان

33-120

سه شنبه, ۲۷ مهر ۱۳۹۵، ۱۱:۵۹ ب.ظ

رفتم خونه ی دوست کوچیکم... باید ماکتو طراحی میکردیم... پسرش تمام مدت داشت دورمون میدویید... تازه از مدرسه اومده بود و اندکی از انرژیش تخلیه شده بود!!! 

آخرشم عصبانی شد و اشکش دراومد که چرا با من بازی نمیکنید... البته بعد از یکی دو ساعت بازی اینو گفت... 

بچه داری خیلی سخته!... خیلی!!!


  • پری شان

33-119

دوشنبه, ۲۶ مهر ۱۳۹۵، ۱۱:۵۹ ب.ظ
سردرد امونم رو بریده.
رفتم دکتر چشم پزشکی.
گفت چشمت یکیش یهو ضعیف شده.
گفت باید عکس بگیری.
عینکمم شماره ش زیاد شده...
دیگه روم کم شد... دیگه تصمیم گرفتم عینک بزنم...
کارم خیلی چشمیه... 
اصلا بخش نامردی ه کار تراش سن.گ اینه که تو با چشم میبینی و میتراشی، ولی وقتی میخوان چک کنن، با ذره بین لااقل ده برابر...
...
جوجه بعد از چند روز رفت خونه شون...
لامصب دل آدم عجیب میگیره وقتی میره...
  • پری شان

33-118

يكشنبه, ۲۵ مهر ۱۳۹۵، ۱۱:۵۹ ب.ظ
به جوجه گفتم، عمه! تو که منو بیچاره کردی آخه!
چسبیدم به خونه! نمیتونم برم بیرون!!!
...
سرم بی خیال دردش نمیشد... یه دیازپام خوردم... که بخوابم... که نتونستم... فرصت نشد... میخواستم با دوست جدی م برم سر کلاس استاد فلزی...
نتیجه اینکه همه ی روزو رو ابرا بودم انگار... 

  • پری شان

33-117

شنبه, ۲۴ مهر ۱۳۹۵، ۱۱:۵۹ ب.ظ
از صبح داشتم خاک گلدونامو عوض میکردم...
لذت و آرامشی که برام تو این کار هست، تو هیچ چیز دیگه نیست...
فقط مسئله ازدیاد تصاعدیشونه که نمیدونم چی کارشون کنم...
دارم کم کم غرق میشم...
قریب به پنجاه تا شدن...
  • پری شان

33-116

جمعه, ۲۳ مهر ۱۳۹۵، ۱۱:۵۹ ب.ظ
مامان گفته بود به شرطی خونه دوست جدیم بمونم که با خانواده ش چشم تو چشم نشم...
ساعت چهار و نیم صبح پاشدم برم دستشویی و وضو، خوردم به مامانش!...
صبح بعد از صبحانه سریع برگشتم خونه...
نیم ساعت نبود که داداشه زنگ زد که جوجه همش گریه میکنه و اونام دارن خونه رو تمیز میکنن... گفت برم جوجه رو نگه دارم... یعنی گوشتو دادن دست گربه... وقتی وارد خونه شون شدم، داداشه گفت تو از اتاقت بری تا آشپزخونه بیشتر از این طول میکشه! پرواز کردی؟!...
...
همش دیگران منو دعوا میکنن که تو داری بجه زو بغلی میکنی و بخوابونش تو تختش... امروز کسی حواسش بهم نبود، جوجه رو تو بغلم خوابوندم... دو ساعت... خیلی خوب بود!... دلم خنک شد!...
  • پری شان

33-115

پنجشنبه, ۲۲ مهر ۱۳۹۵، ۱۱:۵۸ ب.ظ
ناهار رفتم پیش دوست جدی م...
میخواستیم سنگ رو با چرم ترکیب کنیم... چند ساعتی کلنجار رفتیم و تست کردیم... مدل های مختلف رو... نشد... کلن کار فیل کرد... 
خواستم برگردم خونه که خیلی دیر بود... دوستم گفت بمونم... اولش روم نشد... بعد به مامان زنگ زدم، که گفت تو چقدر بی شخصیت شدی جدیدن!!!...
آخر سر موندم...
...
ساعت یازده شب بود، که کتابچه رنگ آمیزی رو آوردیم و نشستیم به رنگ کردن... 
و حرف زدن...
...
خیلی خوب بود!
  • پری شان

33-114

چهارشنبه, ۲۱ مهر ۱۳۹۵، ۱۱:۵۹ ب.ظ
اولین بار بود که روز عاشورا تو خونه بودم.
همیشه یه جایی بلخره یه مراسمی میرفتم.
تا پارسال یکی از این روزا رو میرفتیم با دوستم شاه عبدالعظیم.
یه روزشم مسجدی جایی...
حس عجیبی بود تو خونه بودن.
شب به پسر خاله م گفتم بیا شام غریبان بریم مدرسه قرآن.
چقدر خوبه فضاش... چقدر خوبن آدماش... 
چقدر نعمته بودنش...
  • پری شان