پریشان نوشت

روز نوشت های شخصی

پریشان نوشت

روز نوشت های شخصی

پریشان نوشت

ای روی دلارایت مجموعه ی زیبایی
مجموع چه غم دارد از من که پریشانم

آخرین مطالب

۳۳ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

33-153

يكشنبه, ۳۰ آبان ۱۳۹۵، ۱۱:۵۹ ب.ظ
خونه ی خاله موندن یعنی استراحت مطلق!
اگه میتونست حتی میگفت، تو بشین من به جات میرم دستشویی!!
اصلن نمیذاره از جات پاشی... یه کمش به خاطر اینکه مهمونی و خیلی مهربونه... بقیه ش به خاطر اینکه وسواس داره!!!...
...
عصری گفت بیا بریم به عمه کوچیکه سر بزنیم.
رفتیم... موقع برگشت اما... دعوا بود!...
هر دوشون میگفتن شب باید پیششون بمونم...
البته که زور خاله چربید.
حالا احتمالن طی چند روز آتی باید جبران کنم.
  • پری شان

33-152

شنبه, ۲۹ آبان ۱۳۹۵، ۱۱:۵۹ ب.ظ
امروز نذر شله زرد خاله بود.
از یه ماه پیش گفته بود که باید برم.
ولی وقتی رسیدم عصر بود.
البته که کار مربوط به خودمو انجام دادم... تزیین شله زرد ها.
الانم اینجام...
خونه خاله...
  • پری شان

33-151

جمعه, ۲۸ آبان ۱۳۹۵، ۰۴:۰۶ ب.ظ

دیشب خواب دیدم اومده میگه، دارم میرم کربلا... تو خواب حیرت کردم... با کلافگی ادامه داد: دیگه خسته شدم... دیگه نمیتونم این راهو ادامه بدم... 

  • پری شان

33-150-3

پنجشنبه, ۲۷ آبان ۱۳۹۵، ۱۱:۵۹ ب.ظ

عمه دیشب زنگ زد که یه سمینار آموزشی مکالمه زبان انگلیسی ه. امروز صبح. و گفت که میتونه مهمان ببره. 

خیلی وقت بود از این فعالیت های عمه برادرزاده ای  نداشتیم. اصلش یه کم شکراب بودیم... اون نه ها! من!... اون هیچ وقت هیچی نمیگه. من از دست بعضی کاراش شاکی بودم. آخر سر هم یه ایمیل براش فرستادم و هرآنچه تو مخم بود ریختم وسط... با این جمله هم شروع کردم که: اصلن نمیدونم چرا باید دوستت داشته باشم!!!

بگذریم...

صبح زود عمه اومد دنبالم. رفتیم...

سر جلسه به عمه نگاه کردم... 

عمه از اون دست آدماییه که هیچ وقت زبان یاد نگرفته... یه عالمه هم کلاس رفته... همه رو هم از بیگینر تا پرش، پری اینترمدی ییت... عمه از اون آدماییه که چاقن، بعد از دست خودشون شاکین، چند ده دست لباس نو دارن که اندازشون نیست و فکر میکنن روزی اندازه شون میشه!... از اونایی که تا حالا صد مدل رژیم گرفتن ولی هیچ وقت لاغر نشدن... از اونایی که گواهینامه دارن و رانندگی نمیکنن... از اونایی که هزار تا دوست دارن و با خونواده ولی صمیمی نیستن... از اونا که تو هر زمینه ای حرفی پیش بیاد، یا در اون مورد تجربه ی زیسته دارن، یا حرف برای گفتن!... از اونا که تو شصت سالگی، باز هم ایده برای شیطنت های کودکانه دارن... از اونا که همه کار کردن ولی الان هیچ تخصص خاصی ندارن...

سر کلاس فکر کردم، تصویر الان عمه، میتونه تصویر من هم باشه...

من در شصت سالگی!

دو بیست و هفت سال دیگه...

و چقدر تصویر غیر قابل قبولیه برای من... چقدر دوستش ندارم!

...

البته عمه یه خصوصیتی داره که من هیچ ارثی ازش  نبردم...

من، هر چقدر پول داشته باشم، از پونزدهم ماه به بعد، پنج هزار تومن تو حسابمه!... اون ولی بلده یه خونه شو بکنه دو تا... دو تا رو سه تا... سه تا رو...

...

بعله!...


  • پری شان

33-150-2

پنجشنبه, ۲۷ آبان ۱۳۹۵، ۱۱:۵۸ ب.ظ

شب بود، تو کوچه پس کوچه های شهر بارون زده، تنهایی داشتم راه میرفتم...

شهر عجیبی بود، بعضی جاها مدرن ساخته شده بود و بعضی جاهاش قدیمی و حتی کاهگلی...

داشتم از چیزی یا از کسی فرار میکردم...

آدمهای غریبه ای، تو مسیرم میدیدم... تو کوچه پس کوچه ها، یا کنار خیابون... 

انگار از دست همونا فرار میکردم... ولی... خودمو ازشون پنهان نمیکردم... اول یه جوری که منو ببینن از جلوشون رد میشدم یا حرفی میزدم و بعد فرار میکردم... مثه یه بازی... انگار یه دردسری که خودم داشتم آتیششو روشن میکردم... 

از خواب پریدم...

از صبح دارم فکر میکنم... انگار یه هشدار بود...


  • پری شان

33-150

پنجشنبه, ۲۷ آبان ۱۳۹۵، ۰۴:۰۴ ب.ظ

اینایی که از آلودگی هوای این روزها شکایت میکنن، وسط پک زدن به سیگارشون... به اینا کاری نداشته باشین... اینا حالشون خوب نیست...

  • پری شان

33-149

چهارشنبه, ۲۶ آبان ۱۳۹۵، ۱۱:۵۹ ب.ظ
دختر خاله هه تماس گرفته بود که باید یع گزارش بنویسه از یه کارگاه صنایع دستی و ازم پرسیده بود کسی رو میشناسم یا نه.
...
با استاد فلزی هماهنگ کردم.
دخترخاله، ریلکس ترین انسانی ه که رو کره ی زمین میشناسم... رسمن یک ساعت تو مترو رو صندلی نشسته بودم تا برسه... وقتی هم که اومد، اعتراضی نکردم... مثل اکثر مواقع...
...
اصلن هیچی درباره استاد و کارش نمیدونست. راستش حوصله ی حرف زدن و توضیح دادن نداشتم. گفتم، هرچی رو بخواد بدونه میپرسه!
استاد... از شش صبح سر پروژه بود و بعد هم با موتور خودشو از اون سر شهر رسونده بود... ولی اونقدر انرژی داشت و تند تند و با شور حرف میزد که مخم نمیکشید همراهی کنه...
دخترخاله، که ورژن مزخرف تره خودمه تو حرف نزدن، عین مجسمه فقط نگاه میکرد و من هی باید بخثو مدیریت میکردم. کلافه بودم.
استاد بعد رفت و کارهای زیورآلاتش رو آورد...
...
وقتی داشتیم برمیگشتیم، دخترخاله له شده بود انگار! دیدن کارهایی به اون زیبایی و ظرافت، مخشو ترکونده بود! و یه حسرت عمیق رو دلش بود!
...
کاملن واضحه فیلد بعدی که میخواد توش وارد بشه چیه!...
دخترخاله، یک ورژن روان پریش تری از من هم هست ضمنن!
  • پری شان

33-148

سه شنبه, ۲۵ آبان ۱۳۹۵، ۰۳:۲۷ ب.ظ

به شدت سرم سنگینه.

توان بیرون رفتن از خونه رو ندارم.

خدا بهمون رحم کنه...

نفس کشیدن سخت شده...

  • پری شان

33-147

دوشنبه, ۲۴ آبان ۱۳۹۵، ۱۱:۵۹ ب.ظ
با یکی از مسئولین پروژه ی کودکان قرار داشتم.
اولین بار بود یکی از افرار پروژه رو از نزدیک میدیدم. تا الان ارتباط فقط مجازی بود. چون هر کسی یه شهر یا یه کشور دیگه ست.
کارهای خوبی انجام شده. نمونه هاشو آورده بود.
به نظر میاد کار آینده ی خوبی داره.
...
یکی از دوستای قدیم زنگ زد که اگه هستی بیام پیشت.
اومد و سه چهار ساعتی بود و فقط حرف زد.
موقعیت بدی بود. حرفهایی زد در مورد زندگی الانش، و بعد فلاش بک کرد به زندگی سابقش و همسر سابقش و اختلافاتشون و...
و من هی نوک زبونم بود بگم که همسر سابقش داره با یکب از دوستای احمق من ازدواج میکنه!
...
گفتن یا نگفتن این موضوع به اون دوست قدیمی نهایتن ضرورتی نداره، ولی همش احساس میکنم باید برای دوست احمقم که چشمش رو به روی همه چیز بسته و نشانه های اظهر من الشمس رو نمیبینه، کاری کرد.
خصوصن که حالا خیلی از شکیاتم هم برطرف شد...

  • پری شان

33-146

يكشنبه, ۲۳ آبان ۱۳۹۵، ۱۱:۵۹ ب.ظ
انگشترو سفارش دادم.
طرحش بسیار زیباست. و البته کلاسیک. 
دور نگ. ین آبی زیباش، دو ردیف برل. یان میشینه.
...
هیچ وقت فکر نمیکردم یه روزی درگیر زیورآلات بشم!
هیچ وقت!
حتی به نقاش ساختمون شدن، نجار شدن، دبیر ریاضی و یا حتی ورزشکار حرفه ای شدن هم فکر کرده بودم، ولی این کارهایی که الان دارم میکنم، نه!!!
  • پری شان