پریشان نوشت

روز نوشت های شخصی

پریشان نوشت

روز نوشت های شخصی

ای روی دلارایت مجموعه ی زیبایی
مجموع چه غم دارد از من که پریشانم

آخرین مطالب

۳۴ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است

33-304

پنجشنبه, ۳۱ فروردين ۱۳۹۶، ۱۱:۵۹ ب.ظ

 از اواخر بهمن تا حالا هیچ کاری برای پروژه ی کودکان نکردیم. و بار ذهنیش به شدت زیاده!..

با دوست کوچیکم برای امروز قرار گذاشتم که روی روش ساخت محصولمون تصمیم نهایی بگیریم.


تا ظهر منتظر بودم که دوست جدی م یه رزینی که قراره برای ساخت تست کنیم رو برام بیاره و در تمام اون مدت دراز کشیده بودم و با موفرفری حرف میزدم و رو تبلتش بازی میکردم...

برای من تنها موجود روی زمینه که میتونی با فراغ بال در کنارش ساعت ها گیم بازی کنی و اون کاملا در پذیرش باشه...

...

رزین به دستم رسید و خواستم راه بیفتم برم پیش دوست کوچیکم که گلی زنگ زد و گفت که میخواد همون موقع بره یه جا تست بده برای کات مو و ازم خواست باهاش برم!

فقط قیافه ی مامان میومد جلو چشمم که میگفت در لحظه میری دنبال یه کار دیگه!!!

با گلی رفتم و قرارم با دوستم سه ساعتی عقب افتاد... ولی خب گلی هم کارش ردیف شد و از شنبه میخواد بره سر کار!

...

در تمام اون سه ساعتی که داشتم با دوست کوچیکم بحث جدی میکردم، چشمم به بچه ش بود که لباس پلنگ پوشیده بود، با یک متر دم، و داشت برام وسط اتاق با سر و صدا و لپهای گل انداخته بدو بدو میکرد و نمایش اجرا میکرد و اگه من یه لحظه رومو میکردم سمت مادرش که یه جمله بگم، شاکی میشد که خاله، چرا حواست به من نیست!!!

  • پری شان

33-303

چهارشنبه, ۳۰ فروردين ۱۳۹۶، ۱۱:۵۹ ب.ظ

مامان خونه نبود و سپرده بود ناهار درست کنم.


تنها چیزی که تو فریزر بود یه بسته بادمجون کبابی بود!...

فک کردم که هر چی بخوام درست کنم قاعدتا باید اول پیاز سرخ کنم... و به عنوان فیلر در کنارش، پلو!... پیازو خورد کردم تو ماهیتابه روغن و برنجو خیس کردم. بعد یهو یاد میرزا قاسمی افتادم... و با مراجعه به حافظه ی بصری و چشایی م، هر چیزی که فکر میکردم تو ترکیبش داره رو ریختم تو ماهیتابه و درشو گذاشتم. 

پخت به هر حال. قابل خوردن بود.

...

مراسم دلجویی از دوست جدی م به این صورته که تا یه هفته ده روزی باید به دلش راه بیای.

واسه همین وقتی گفت که امروز میره خونه ی موفرفری و دلش میخواد منم برم، قبول کردم.

البته که تا برسم عصر شد و به هر حال فحشه رو خوردم.

دو سه ساعت بعدش دوست جدی م رفت و من اعلام کردم که میمونم و به دکی هم گفتم بیاد که برای سپیدی هایی که فلکش داره تند تند و نطلبیده بهش به رایگان میده، رنگی چاره کنیم!

...

پایان شب نشینی با موفرفری ثابته... همیشه نصف شب و بعد تماشای یه فیلم خوب بیهوش میشی... 


  • پری شان

33-302

سه شنبه, ۲۹ فروردين ۱۳۹۶، ۱۱:۵۹ ب.ظ

آشپزخونه رو حسابی تمیز کردم و بعد داشتم میز جلسه ی اتاق وسطی رو که همیشه ی خدا درش بسته ست و همه جاش یه لایه ضخیم دوده نشسته رو دستمال میکشیدم که دوست جدی م رسید. 

شاکیه ازم. به شدت. الان مدتیه که نرسیدم همراهش باشم.

با تعجب گفت چی شده؟ افتادی به تمیز کاری؟

گفتم اولین روزه بعد عید مثه آدم اومدم کارگاه.

پرسید کسی قراره بیاد؟!

گفتم که نه و به کارم ادامه دادم. 

بعد که میز و صندلیا کاملا تمیز شد، یه دست روزنامه آوردم و چیدم رو میز و بعد رفتم غنایمی که تو سفر جمعه جمع کرده بودمو بردم تو آشپزخونه و خالی کردم تو سینک. 

یهو زد زیر خنده که، پس بگو چرا یهو آدم شدی!

همه ی سنگا رو با دقت با برس شستم و یکی یکی دادم بهش که بچینه رو روزنامه ها... 

حمومشون تموم شد نشستیم به تماشا.

خیلی دوستشون داشتم.

...


دم غروبی مهربان دوستم زنگ زد که با سه چهارتا دیگه از بچه های گنگ نزدیکمونن و پیشنهاد دادن که ببینیم همو. 

تو یه کافه جمع شدیم و حرف زدیم و خندیدیم...


خدا رو شکر کردم برای بودنشون.

  • پری شان

33-301

دوشنبه, ۲۸ فروردين ۱۳۹۶، ۱۱:۵۹ ب.ظ

نفر وسطی رو صندلی عقب تاکسی بودم. 

نگاهم مستقیم به جلو بود و تو فکر...

که یه صدای مردونه از سمت چپ گفت، خانم چقدر زیبا لباس پوشیدین!!!

نمیدونستم چی بگم!

حتی سرمو تکون هم ندادم. 

ادامه داد، به نظر من آدم وقتی حجاب میذاره باید لباساش شیک و زیبا باشه...

کمی سرمو گردوندم به سمتش و گفتم نظر لطفتونه... 

اما بی خیال نشد و تحسینشو ادامه داد...

داشتم دیگه جلو بقیه مسافرا معذب میشدم...

یه ور مخم داشت سر تاپامو قضاوت میکرد و شاکی بود که چرا اینقدر تو چشم بوده لباسم. 

یه ور مخمم داشت آپشن های موجود رفتار مودبانه و درستو بررسی میکرد.

کمی جلوتر دختر سمت راستیم پیاده شد و من رفتم جاش نشستم و برگشتم و تازه آقاهه رو دیدم. 

یه مرد میانسال با بلوز و شلوار جین و موهای جوگندمی.

یهو بی مقدمه ازم درباره شغلم پرسید و سریع هم گفت که خودش شغلش آزاده. 

جوابشو که دادم در جا یه رکاب انگشتر از تو جیبش در آورد و گفت که داره الان میره بازار که براش نگین بگیره. نگینش افتاده بود. بعد یه انگشتر دیگه از اون یکی جیبش در آورد و درباره ش حرف زد. 

بعد هم دو تا انگشتر دیگه از تو انگشت هاش در آورد و بهم داد.

موقعیت خنده داری بود.

همه رو بهش برگردوندم و گفتم که انگشترهای زیبایی داره و چقدر طرح رکاب هاش خاصه.

بلافاصله شروع کرد به تعریف کردن از یه رکاب فوق العاده زیبای قدیمی با نگین زرد که از فلانی تو بازار مشهد گرفته بوده و پارسال شب شرف الشمس افتاده و شکسته و فرداش با کلی داستان داده براش رو یه سنگ دیگه نوشتن. ولی هیچ وقت نتونسته نگینو رو رکابه سوار کنه چون خوب تراش نخورده بوده.

با خودم فک کردم الانه که شماره بخواد!

گفتم اوه متاسفم و چه حیف و اینا. گفت، میتونی برام بتراشی ش؟!... و گوشی شو در آورد و گفت کجا بهت برسونمش؟... شماره تونو میفرمایین؟!

همون موقع تاکسی از جلوی مغازه آقای سنگی رد شد. بهش گفتم، من یه همکاری دارم که شماره شونو بهتون میدم، بذارید پیششون و اسم منم بگید. من ازشون تحویل میگیرم... 

به نظر میرسید کمی احساس ضایع شدن کرد... 

شماره و آدرس رو بهش دادم و خدا رو شکر کردم که همون موقع رسیدیم به مقصد و من سریع پیاده شدم و خداحافظی کردم.

امان از این عق. یق زرد که دو سه ماهه تو زندگی من داره داستان میسازه.

  • پری شان

33-300

يكشنبه, ۲۷ فروردين ۱۳۹۶، ۱۱:۵۹ ب.ظ

امروز سر کلاس، استاد هم از من درس پرسید و هم از گلی!...

دو تا شاگردی که هر جلسه بدو بدو میرن ردیف اول میشینن... 

خدا کمک کرد و رو سفید شدیم... وگرنه که اساسا که ما درس نخوانندگانیم!

...

آقای همکلاسی مسج داد که کارم حاضره. 

با سنگ های دکی یه آویز براش طراحی کرده بودم و قبل عید دادم به همکلاسی که بسازه. یه چهل روزی طول کشید.

رفتم آموزشگاه و تحویل گرفتم... حرفه ای نیست هنوز... ولی تلاششو کرده. 

...

امروز سیصدمین روز سی و سه سالگی بود.

یاد من باشد.

  • پری شان

33-299

شنبه, ۲۶ فروردين ۱۳۹۶، ۱۱:۵۹ ب.ظ

اولش به نظرم میرسید که متهم ردیف اول در فقره ی مربوط به تاول های صورتم، کرم ضد آفتابمه... چون عامل مشترک هر سه دفعه بود...

جهت حصول اطمینان روی دو جا از پوست دستم تست کردم...


هیچی نشد...

ضمن اینکه وقتی داشتم به دکتر شرح حال میدادم و همچنان همه ی تقصیرها رو گردن کرم مینداختم، یادم اومد که بار اول که تو سفر یه روزه ی مشهد اینجوری شدم، تورم صورتم از کمی قبل کرم زدنم شروع شد!...


دکتر هم عقیده ش این بود که کرم ه بیگناهه!


و داستان در هاله ای از ابهام باقی موند...

...


مامان عصری گفت به گمونم التهابه عصبی بوده...

گفتم دفعه اول تو سفر مشهد خیلی فشار روم بود... دفعه دومم تو بدو بدوهای کاری قبل عید بود... این دفعه ولی چیزی نبود که!...

گفت، شاید به خاطر بحث های شب قبلش بوده...

...

تو بد موقعیتی گیر افتادم!

اگه تایید میکردم، وجدان درد میگرفت که چرا اونقدر با حرفاش بهم فشار عصبی وارد شده...

اگه تایید نمیکردم، ممکن بود فکر کنه که حرفاشو به هیچ جا حساب نکردم...


فقط گفتم چه مسخره ست! چقدر لوسم من!

  • پری شان

33-298-2

جمعه, ۲۵ فروردين ۱۳۹۶، ۱۱:۵۹ ب.ظ

سر ظهر تو یه رستوران بین راهی پیاده شدیم. 

دکی گفت ببین این د.ع بیچاره رو از مهد تمدن آوردی کجا!... که د.ع هم در حالی که داشت دستاشو با ژل ضدعفونی میکرد گفت که خیلی هم جای باحالیه!!!

...

بعد از ناهار رفتیم پای یه کوه و من همراه یکی از لیدرها راه افتادم و هی ازش سوال پرسیدم و اون بنده خدا هم سرصبر جواب داد و نگفت که اگه دم دریاچه نمیرفتی دنبال بازیگوشی همه ی این توضیحاتو میشنیدی!!!...

من با کمک دکی شروع کردم به جمع کردن سنگ های مختلف. عق. یق و جاس. پر و چند تا چیز دیگه تو دامنه ی کوه و د.ع هم صعود کرد و رفت دنبال عکاسی از گیاه ها...

سالها بود که این کارو نکرده بودم... همیشه تو بچگیم وقتی میرفتیم تو طبیعت، کنار آب یا بالای کوه، کار همیشگی م پر کردن جیب هام از سنگ بود و بعد کیفم و بعد کیف مامان و بعد جیب بابا و بعد.. همیشه تهس به بد و بیراه میرسید... یه وقتام اونقدر بارم زیاد میشد که نمیتونستم حرکت کنم و از همه جا میموندم!... و کم کم به خاطر همین اذیت ها بود که این کارو ترک کردم.

حالا داشتم دوباره با فراغ بال و خوشحالی زمین رو میجوریدم و غنائم جمع میکردم!

لیدر قبل از اینکه پخش بشیم پای کوه، توضیح داد که کمی بالاتر و نزدیک به جایی که شیب به سمت قله زیاد میشد و رنگ زمین هم تغییر میکرد، میتونیم فسیل پیدا کنیم. اون قسمت لایه زیرین یه بافت رسوبی بود که به خاطر چین خوردگی رفته بود بالاتر... 

من با اون کوله ی سنگین دیگه نتونستم ادامه بدم... ولی د.ع رفت و در حین عکاسی یه فسیل حلزون پیدا کرده بود.

...


ایستگاه آخر در راه برگشت و کنار جاده، یه جایی بود که میشد بلورهای گچ رو دید. یه سری تپه های نرم و نولوک نخودی رنگ بامزه که پاتو میذاشتی فرو میرفت و یه سری صخره های گرند کنیون طور! بعد اون وسط تخته های براق بلور گچ!... شبیه بلور نمک... شفاف تر... و جهت اطمینان تست کردم! شور نبود!... 

د.ع که در سکوت محو صحنه شده بود یهو بهم گفت، من تو فیلمایی که میبینم همیشه تو اینجور جاها جنازه پیدا میشه!...


لیدر توضیح داد که این منطقه توش رودخونه ی فصلی جریان داشته و در مورد علت نرم بودن خاک گفت و صخره هایی که به خاطر جریان آب به اون شکل در اومده بود... و من داشتم به این فکر میکردم که یعنی اینجا پارسال آب داشته؟!... که لیدر گفت اینجا در حدود بیس ت و پنج میل یون سااال پیش تشکیل شده...


مردک روانی!...

...

شب موقع برگشتن به دکی گفتم که بچه های گروه احتمالا بعدن که خواستن از این سفر یاد کنن میگن: همون سفری که یه دختر دیوونه همرامون که صورتش پر از تاول بود!...


موقع حموم کردن پوست تاول ها کنده شد. به نظر میرسید در حال عفونت بوده. بس که شرایط نگهداریش امروز بهداشتی بود... مامان منو تهدید به قتل کرد اگر که فردا نرم دکتر!... روش پماد زدم و با بشقاب شامم رفتم تو اتاقم که دیگه بیش تر از این ملت رو آزار ندم.


  • پری شان

33-298

جمعه, ۲۵ فروردين ۱۳۹۶، ۱۱:۵۸ ب.ظ

نزدیکای صبح بود که با احساس خون دماغ شدن از خواب پریدم. سریع یه دستمال برداشتم و گرفتم جلوی بینی م که خون نریزه زمین... بعد تو آینه دستشویی دیدم خون نیست.... بالای لبم و کناره هاش تا پایین تاول زده بود. عین تاول سوختگی. 

و یکی از تاول ها ترکیده بود و من احساس کرده بودم که خون اومده....


هر چی فک کردم دیدم نمیتونم نرم!

کل هفته ذوقشو داشتم!


دکی که بیدار شد از دیدنم حیرت کرد!... ازش عذر خواهی کردم که امروز باید این قیافه رو تحمل کنه!

...

ساعت هفت راه افتادیم و دخترعموم رو هم برداشتیم و رفتیم سر قرار... 

د.ع برای یه سفر یک ماهه اومده ایران. بچه که بود مهاجرت کردن. آرومه و رک گو و طناز!... وقت گذروندن باهاش خودش فان ه!... خصوصا که آروم بودنش طنازیشو کاملا کاور میکنه و همین باعث میشه که همیشه تیکه هاش غافلگیرت کنه!

...

حدود ده صبح بود که رسیدیم...

و من بعد از بیست و اندی سال به آرزوم رسیدم!!!

اون دریاچه نمکی که تو جاده تهران-قم دیده میشه اسمش حوض سلطان ه در واقع. 


کنار دریاچه ی سفید ایستاده بودم و محو فضای وهم آلودش بودم... هوا ابری و دم کرده بود... از اون ابرها که پشتش یه عالمه نور هست...  

همه چیز تو اون موقعیت عجیب و بی زمان بود انگار...


وسط جملات تک و توکی که از آقای لیدر به گوشم میرسید شنیدم که گفت عمق دریاچه خیلی کمه و به زانو هم نمیرسه!


از جا پریدم!... 

به دکی و د.ع گفتم بریم؟!... 

موافق نبودن!... 


خل شده بودم. از طرفی رفتن تو آب کلی دردسر داشت و ضمنا در اون جو شیک و مجلسی و رسمی بین اعضای گروه، احمقانه به نظر میرسید... 

و از طرفی... نمیشد نرفت!...

با خودم فکر کردم ممکنه دیگه نیام... و تا اینجا بیای و راه رفتن رو بلورهای ریز نمک رو تجربه نکنی... مگه میشه؟!!... 

آقاهه هنوز داشت در مورد لایه های زمین شناسی و چین خوردگی و شرایط ایجاد کانی های مختلف و... توضیح میداد که از گروه فاصله گرفتم و کفشامو در آوردم و پا گذاشتم تو آب... 

و در سکوت چند دقیقه ای رفتم جلو...

وقتی برگشتم و پشت سرمو نگاه کردم از دور تصویر بچه ها و آسمون و کوه های دوردست رو میدیدم که کاملا منعکس شده توی آب... عین آینه...

عمق کم، ماکسیمم سی سانت، سفید بودن کف دریاچه و حرکت نداشتن آب باعث میشه که اونجا تبدیل بشه به یه آینه ی خیلی بزرگ!...

...

ضمنا به غااایت هم شور بود! تست کردم!... 

...

آخر سر د.ع هم اومد تو آب و گفت که کاملا حس میکنه که تو فضای فیلمهای تخیلی و ترسناکه!

...

ژانر مورد علاقه ش، ژانر وحشته! :)))

  • پری شان

33-297

پنجشنبه, ۲۴ فروردين ۱۳۹۶، ۱۱:۵۹ ب.ظ

جدیدا وقتی بهش سلام میکنی یا از دور باهاش حرف میزنی، میخنده و انگار که میخواد یه وری دالی بگه از کمر به پهلو خم میشه و کجکی نگات میکنه!

خیلی شیرینه!

مامانش داشت تو تبلت نمونه کارها و دکورها رو میدید و منم جوجه رو محکم تو بغلم گرفته بودم و مواظب بودم در حین دلبری کردن های کجکیش از خانم منشی، چپه نشه و نیفته زمین!!!

دکورها انتخاب شد و عکاس مشغول آماده کردنش بود و من و مامان جوجه در حال ست کردن لباس های جوجه...

تو هر دکوری که میذاشتیمش تا عکس بگیره اولش از خوشحالی جیغ میکشید و بعد سریع یه چیزیو میقاپید و میذاشت تو دهنش... و ما در حین تلاش برای جلوگیری از خوردن دکور، باید خیلی دلقک وارانه جوجه رو از پشت سر عکاس خندون نگه میداشتیم... که البته خیلی هم همکاری کرد و به گواه همگان تنها بچه ای بود که امروز گریه نکرد...

قرار بود آخر وقتمون هم مامان و بابا و گلی و دادا هم بیان و همه اتچ شیم به جوجه و یه عکس خانوادگی بگیریم.

بابای جوجه قریب به دو ساعت و نیم تاخیر داشت و هنوز نرسیده بود و من عمیقا از این رفتارهای بی توجهش احساس شرم میکردم!!!

بعد من برای جلوگیری از انجام هرگونه عملیات تخریبی، حواسمو پرت کردم به انتخاب شال و هماهنگ کردن رنگش با بقیه خونواده که...

که بازم صورتم شروع کرد به ورم...

عین دو بار گذشته... داشتم مراحل چغندر شدن رو طی میکردم و داداشه نمیرسید... هی به ضرب کرم پودر التهابو کاور میکردم ولی وقتی در لحظات وقت اضافه تیم خانواده بالاخره تکمیل شد و عکاس عکسو گرفت، من یه چغندر بودم پیچیده شده در شال زرد!

 این سومین بار بود تو یک ماه گذشته. 

...

شب، بعد از یه شام دور همی با برخی از اعضای گنگ، که من امشب در نقش اژدهاشون بودم، قرار شد برم خونه ی دکی بخوابم که صبح با هم بریم اردو!

مامان زنگ زد که برو عطاری و عنبر نسا بگیر. شنیدم دودش برای حساسیت و التهاب خوبه... و من رفتم.... و به آقای عطاری گفتم... و اون چیزی که آقای عطاری بعد از وزن کردن به من تحویل داد...

مو به تنم راست شد!...

به دکی گفتم من نمیتونم به این کیسه دست بزنم!... که خندید و خودش برداشت!...

بعد تو خونه شون شعله گاز توی ایوون رو روشن کرد و محتوی کیسه رو گذاشت روش و اونم شروع کرد به دود کردن!!!

بهش گفتم لعنتی!!! هر وقت اسم سیگارو میارم از وسط نصفم میکنی، حالا پشگل الاغ گذاشتی من استنشاق کنم؟!!!!

یک ساعت بعد التهاب کاملا خوابید. دکی هم. و من تا پاسی از شب بیدار بودم، با پوستی که هنوز حالش خوب نبود!!!

  • پری شان

33-296-2

چهارشنبه, ۲۳ فروردين ۱۳۹۶، ۱۱:۵۹ ب.ظ

قلمه شو از هنری که داشتم میگرفتم بهم گفت این گیاه من نر ه. این ماده هم داره که گل میده. گلای سفید تپل کوچیک... حالا این همینجوری هم زیباست...


اسمشو نمیدونست.

یک سال پیش بود حدودا. 

گذاشتم ریشه داد و کاشتمش و خیلی خوب رشد کرد.

پیچ و تاب شاخه هاش دیوانه م میکرد. 


امروز صبح تو یه صفحه ی اینستاگرامی بالاخره گلشو دیدم!! 😍😍😍😍

یه خوشه گل اندازه کف دست!

هیجان زده مسج دادم و از ادمین پرس و جو کردم و از اونجا به یه آدم دیگه که گلخونه دار بود معرفی شدم و...

خلاصه که بعد از ظهر بود که فهمیدم این گیاهه نر و ماده نداره و ظاهرا مدل نگهداری من بوده که به گل نرسوندتش!

الان ذوق دارم که هویا جان! رو به ثمر برسونم!!!

...

با مامان حرفم شد... داشتم نق میزدم که یهو پوکید...

گفت لایف استایلت مال کارتن خواب هاست... برو فقط خدا رو شکر کن که یه سقف بالاسرته هنوز...

گفت اصلا میدونی تو زندگیت داری چی کار میکنی؟!...گفت تنبلی و سر به هوا... و مسئولیت پذیر نیستی!!!...

گفت جوجه رو دیدی؟ تا یه وسیله رو ازش میگیری که نذاره دهنش سریع میره سراغ یه چیز دیگه؟!... 

عین همونی!... یه بار تو زندگیت رو یه کار تمرکز کردی؟!... 


تهش اینکه الان له شده افتادم رو تخت...


و این اندک انرژی م برای نوشتن یادداشت روزانه هم فقط از اون نور امید به گل دادن هویا جان تو دلم ه!!!...

  • پری شان