پریشان نوشت

روز نوشت های شخصی

پریشان نوشت

روز نوشت های شخصی

۳۲ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۶ ثبت شده است

33-335

يكشنبه, ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۱:۵۹ ب.ظ

جلسه ی آخر کلاس قرآن بود.

زود رفتم.

هر چی چشم گردوندم دوست اصولگرایی که هفته پیش باهاش حرفم شده بود ندیدم. 

تا آخر کلاس هی منتظر بودم بیاد.

اومده بود. 

ته کلاس نشسته بود. تا هم منو دید از کلاس رفت بیرون. 

موندم از استاد سوال کنم. و از طرفی میدونستم برمیگرده.

تفریبا شکارش کردم! اصلا نگاهمم نمیکرد. 

محکم بغلش کردم و گفتم که دوستش دارم و این چیزا نمیتونه خدشه ای به علاقه م بهش وارد کنه. 

صوراش سرخ بود و باهام چشم تو چشم نمیشد. 

گفتم انشاالله بهترین اتفاق برای همه مون بوده. 

...

به کدوم سمت داریم میریم... خدا رحم کنه...

  • پری شان

33-334

شنبه, ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۱:۵۹ ب.ظ

صبح نتایج رو دیدم و بغض گلومو گرفت...

و بعد هیچ حس شادی ای نداشتم...

انگار دوباره زخم هام سر باز کرده بود...

یاد آدم هایی که باید الان شادی این پیروزی رو باهاشون سهیم میشدیم... و نیستن...

  • پری شان

33-333

جمعه, ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۵:۴۲ ق.ظ
چیزی به طلوع آفتاب نمونده و من هنوز بیدارم...
این حجم تنشی که تو این روزها تجربه کردم، نمیذاره الان آروم بگیرم...
 دو سه ساعت پیش که خوندم رای گیری تو نیوزلند آغاز شده، دلم هری ریخت...
فارغ از نتیجه، از الان برای شنبه غمگینم... از اینکه لاجرم نیمی از آدمها در گروه برنده خواهند بود و نیمی در گروه بازنده...
پره گریه م...
اگر در گروه برنده هم باشم، از تصور اینکه چه بر سر این همه شور و اشتیاق و امید و ایمان و اسلام و باور و دین خواهد اومد، نگرانم...
اصلا انگار برای همین نگرانم... 
برای تجربه ی احساس شکست و نفرت نیمی از نیم دیگه...
برای عده ی زیادی از دوستانم... که میدونم چه حسی خواهند داشت... 
وگرنه ما که هشتاد و درد رو زیستیم و هنوز هم هستیم...
ما که بغض در گلو رو زیستیم و هنوز هم هستیم...
ما که فریاد در سکوت رو زیستیم و هنوز هم...
ما که شکستیم و دوباره بلند شدیم...
ما که دوباره سبز شدن و جوونه زدن رو یاد گرفتیم...

  • پری شان

33-332

پنجشنبه, ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۱:۵۹ ب.ظ

از دوست جدی م پرسیدم: تو چجوری مسج های منو سین میکنی، ولی تیک نمیخوره؟!

گفت: حالا هر موقع دیدمت

گفتم: باشه، دارم برات!

و پاشدم لباس پوشیدم و از مغازه روبرویی یه بسته تافی فی گرفتم و سوار تاکسی شدم و رفتم سمت خونه شون. 

و بعد نیم ساعت انتظار و چندین میس کال، بهش گفتم بیا بیرون، من تو پارک جلو خونتونم!

عصبانی شد!

گفتم به درک!

اومد. با چشمای گریه کرده. و یه بطری آب طالبی!

حرف زدیم و از باباش گفت. 

حسابی لاغر شده بود.

و بسیار افسرده.

پیشنهاد دادم راه بریم.

راه رفتیم و حرف زدیم و اندازه کل عمرم پرت و پلا گفتم که بخنده و خرید کردیم. 

یه دو ساعتی طول کشید. 

کادوی تولدشم دادم. که خوشحال شد. 

و البته که آقای همکلاسی این بار زیادی کوچیکش کرده بود و قرار شد دوباره ببرم بدم بهش ادیت کنه.

...

از هم که جدا شدیم، مسج داد که خیلی حالش بهتره. 

...

شب سه تایی میریم خونه عمو.

...

یاد شب انتخابات ها می افتم که همه شون کلی خاطره ن...

  • پری شان

33-331

چهارشنبه, ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۱:۰۲ ق.ظ

زنگ زدم به ری و گفتم بیا بریم ولگردی.

گفت از منیریه راه میفته ولی عصرو میاد بالا. 

منم از بالا راه افتادم و چهارراه طالقانی به هم رسیدیم.

یاد روز زنجیره افتادیم هر دومون. 

البته که شور و حال انتخابات این دوره با اون وقت قابل مقایسه نیست. 

به ونک که رسیدم نه و نیم شب بود. 

جو حاکم بر مسیر میگفت که رای ما بیشتره. 

حالا تا چه پیش آید. 

...

دیشب یکی از دوستای خوب کلاس قرآن پیام داد و پرسید که به کی رای میدی. 

پیچوندم. ولی پا پی شد و ... 

وقتی گفتم جا خورد و بعد شروع کرد به حرف زدن و پرسیدن دلایل و بعد در ادامه یه کوووه ویدئو و تکست فرستاد و...

ساعت ده و نیم شب بود که شروع کرد به حرف زدن.

و من خودمو میدیدم که چقدر عوض شدم و چه صبورانه دارم باهاش حرف میزنم...

حوالی ساعت دو بود که رسید به هشتاد و درد و من خیلی جدی موضعم رو مشخص کردم و...

فر خورد...

تا چهار و نیم صبح حرف زد و بد و بیراه گفت و حس میکردم اگه دم دستش باشم منو میکشه...

...

من فقط گه گاه یه جمله میگفتم تو این مایه ها که من با تو دعوا ندارم و دوستت دارم و به نظرت احترام میذارم و...

و نشسته بودم نظاره گر این حجم نفرتی که داشت میومد سمتم. 

...

تلخه...

  • پری شان

33-330

سه شنبه, ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۴:۵۰ ب.ظ

نشستم تو آموزشگاه و منتظرم تا انگشتری که آقای همکلاسی اشتباهی سه سایز بزرگتر ساخته رو کوچیک کنه.

هدیه تولد مشترک من و مهربان دوستمه.

سنگ شو من از تو کوه پیدا کردم و تراشیدم و بعد براش انگشتر طراحی کردم. پول ساختشم مهربان دوست داد.

یه بار اشتباه ساخت و من بسیار شاکی شدم. 

و دوباره به این فک کردم که اساسا چرا کار تیمی؟!!!

بعد ولی موفرفری که خدای کار تیمی کردنه از تجربیاتش گفت و راهنمایی م کرد و گفت که این مراحل عادی ه و باید پشت سر بذاری و...

...

انگشتره از تصویر ذهنیم فاصله داره.

آقای همکلاسی منتظر یه فیدبک خوب از من بود و از من اینو دریافت نکرد. 

کمی دلم براش سوخت. 

ولی خب، لازم بود واقعیتو بدونه.

  • پری شان

33-329

دوشنبه, ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۱:۵۹ ب.ظ

صب که پاشدیم موفرفری گفت صبحانه نداریم. یعنی دیرش بود و باید میرفت خونه ی دوستش. 

یه تیم دو نفره ن که دارن روی طراحی یه اپلیکیشن کار میکنن. تو خونه. و ساعت کارشون هم منظم ه. 

گفتم باشه. من میرم کارگاه صبحانه میخورم. 

از خونه که بیرون اومدیم گفت بیا بریم خونه دوستم اصلا. اونم خیلی اوکی ه. 

دوستشو چند بار بیشتر ندیدم. رابطه ی صمیمی نداریم. ولی از اونجایی که چتر من همیشه آماده ست که یه جا باز بشه، گفتم باشه. 

یه کم خرت و پرت برا خوردن گرفتم و رفتیم اونجا. 

و چقدر هم که مهمون نواز بود!

بعد علیرغم تمایلم برای موندن، پاشدم و رفتم کارگاه.

و بعد از چند ساعت کار به ری پیام دادم که امروز بیا پیشم!

...

بعد از ظهر خوبی بود. 

حرف زدیم و چای خوردیم و پیاده روی کردیم.

  • پری شان

33-328

يكشنبه, ۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۱:۵۹ ب.ظ

امروز بالاخره استاد اومد و مام هدیه روز معلمشو دادیم!...

گفت شدید مثه این موشکا که هواپیما رو دنبال میکنن!

...

شب به موفرفری گفتم میام پیشت!

با هم فیلم دیدیم و بعد حرفهای چند شب پیشمونو تحلیل کردیم...

ما هر دو به شدت نگران هنری هستیم...

خیلی سخته وقتی دوستت داره میره تو چاه و هرچی بگی هم قبول نکنه...

خیلی سخته...

  • پری شان

33-327

شنبه, ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۱:۵۹ ب.ظ

دکتر گفت به ظاهرش نمیاد که به عصب رسیده باشه.

ولی بعد از چند دقیقه اعلام کرد که به عصب رسید و داستان انروز تموم شدنی نیست!

و من هی به خودم فحش دادم که چرا زودتر نیومدم!

همون وقتی که احساس کردم پشت دندون آخری فک بالام سوراخه!

ینی بدترین و دور از دسترس ترین جای ممکن!

بعد هم گفت درد دندون کناری نیش فک پایینت، احتمالا مربوط به بالایی ه و اعصابت ارور داده!

چون خود مجرم اصلا درد نداشت.

دندونو پانسمان کرد و گفت هفته دیگه بیا برای عصب ریشه.

...

به منشی گفتم ایشالا دفعه بعد که همو میبینیم حالمون خوب باشه!

  • پری شان

33-326

جمعه, ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۱:۵۹ ب.ظ

از قبل قرار گذاشتیم که شب افطار بریم خونه موفرفری...

ولی وقتی نیم ساعت بعد از اذان، من و هنری و دوست سرخوشم رسیدیم خونه ی موفرفری و با سفره ی افطار مواجه شدیم فهمیدیم که هیچ کدوممون روزه نگرفتیم...

...

من از بعد از ظهر یه توپ تو گلوم بود انگار.

داشتم خفه میشدم از بعد از دیدن مناظره.

با هیچ کدوم از بچه ها هم نمیتونستم حرف بزنم. 

چون هیشکی تو زمین من نبود.

...

امروز واقعا مناظره اتفاق تلخی بود... 

...

شب اونقدر حرف زدنمون طول کشید که آخر سر موفرفری رختخواب آورد پهن کرد و همه خوابیدیم.


  • پری شان