پریشان نوشت

روز نوشت های شخصی

پریشان نوشت

روز نوشت های شخصی

پریشان نوشت

ای روی دلارایت مجموعه ی زیبایی
مجموع چه غم دارد از من که پریشانم

آخرین مطالب

۶ مطلب در تیر ۱۳۹۷ ثبت شده است

35-26

سه شنبه, ۲۶ تیر ۱۳۹۷، ۰۵:۱۶ ب.ظ

کار جدید تمومی نداره انگار...

هدیه میگه حتم دارم تا آخر عمرمون طول میکشه...

یه سینی بزرگتره... چهل سانت قطر. 

و با توجه به پنج سانت قیر زیرش، دیگه رسما هر بار که میخوام جابجاش کنم از کت و کول میفتم.

طرحش شونزده تایی ه و قراره بخش های منفیش خالی بشه. با یه قلمی که مثل پیچ گوشتی خیییلی نازکه و ضربه های چکش باعث میشه فلز بریده شه... البته که لا اقل با چهار پنج تا ضربه.

یعنی اون طرح ذوزنقه ای تکرار شونده، اول باید شونزده بار با قلم و چکش منتقل شه روی فلز... بعد شونزده بار با قلم بعدی خطوطش از پس زمینه جدا شه... بعد شونزده بار پس زمینه با قلم فرو بره و بعد شونزده بار دور بخش های منفیش بریده شه...

الان تو ده روز فقط سه شونزدهمشو کار کردم... 

و تازه این یکی از حاشیه هاشه...

لااقل یه حاشیه ی دیگه و بعد طرح مرکزی هم هست...

فک کنم حق با هدیه ست...

  • پری شان

35-24

يكشنبه, ۲۴ تیر ۱۳۹۷، ۰۱:۱۷ ق.ظ

مهمونا که رفتن دستاشو باز کرد و حلقه کرد دور زانوهامو گفت: بگل! عمه! بگل!

بغلش کردم و گفتم: کجا؟

با خوشحالی اشاره کرد به یخچال.

درو باز کردم، چند لحظه به جای خالیش نگاه کرد و بعد رو کرد بهم و گفت: عمه!آگا نه!

گفتم: آره. نیست.

و خواستم در یخچالو ببندم که نذاشت و دوباره بازش کرد و سرشو کرد تو یخچال و داد زد: آگا! بیاااا!...آگااا!... بیااا...

گفتم: عمه! آگا رفت خونه شون!

و نگفتم که عمه، آگا الان هضم شده...


ایده ی کیک میکی موسی احمقانه بود اگر میفهمید که تو آشپزخونه چه بلایی به سرش اومد و چجوری برش خورد...

خدا رو شکر که نفهمید...

...


برادرزاده م دو سالش شد... :)

  • پری شان

35-19

سه شنبه, ۱۹ تیر ۱۳۹۷، ۰۵:۵۹ ب.ظ

یکی از دعوا های همیشگی من با مامان سر اینه که: تو مامان همه ی آدمها نیستی! تو فقط مامان سه نفری!!!

...

گفت که یه سفارش کار خیلی فوری فوتی داره در حدی که کار معمول یک ماهه رو داره یک هفته ای انجام میده... از اون طرف در حال جمع کردن وسایله که آخر هفته اثاث کشی کنه و به همه ی اینا تب و مریضی بچه رو هم اضافه کن... 

گفت دارم تموم میشم...

...

کلاس قرار بود هفته پیش باشه ولی سر انصراف چندتا از بچه ها، یهو شهریه کلاس بالا رفت و دو نفر گفتن ما با این قیمت نمیخوایم و اصلا کلا بیخیال شیم و...


خودمو به در و دیوار زدم که شاگرد جور کنم و با کلی عذر خواهی کلاسو موکول کردم به این هفته.

...

دیروز عصری یهو زد به سرم که واقعا خدا رو خوش نمیاد... زنگ زدم به هدیه که: میترسم استاد تو رودواسی باشه، وسط این همه خستگی و گرفتاری بخواد یه روزشم بذاره بیاد تهران... بزنگم بگم میخواین کلاسو کنسل کنیم؟!

بعد با استاد تماس گرفتم و عین جمله رو بهش گفتم!...

منفجر شد!...

که اصلا کلا فراموش کنید و من دیگه نمیام و...

و وقتی هم که توضیح دادم که پیشنهادم من باب نگرانی برای خودش بوده، گفت که من برای زندگی م برنامه دارم خانوم!

...

از دیروز حالم گرفته ست...

دارم میبینم که پاش بیفته خودم بدتر از مامانمم...


من هم انگار برا همه آدمها باید مادری کنم...

...

 و کل این ماجرا رو اضافه کنید به نگرانیم برای گرم بودن فضای کارگاه و فکر به اینکه برا ظهر یه ناهار ساده ای آماده کنم که کسی بعد کلاس سر ظهر گشنه تشنه راهی خونه نشه و...

...

میخوام خودمو خفه کنم!!!!

  • پری شان

35-16

شنبه, ۱۶ تیر ۱۳۹۷، ۰۷:۱۹ ب.ظ

از صبح دارم برف پارو میکنم...

برفاااا...

😐

  • پری شان

35-13

چهارشنبه, ۱۳ تیر ۱۳۹۷، ۰۱:۲۹ ق.ظ

مامان صبح گفت: چهار و نیم صبح پاشدی گفتی ضعف کردم و رفتی غذا گرم کردی خوردی!

گفتم: واقعا؟؟؟...

و بعد یه تصویر گنگی اومد تو ذهنم...

- : پریشبم ساعت سه اومدم دیدم با بالش و ملحفه ت رو مبل خوابیده بودی!

- : واقعا؟!!!


...

چمه؟!


...

در فریزر رو که باز کنی توش کیسه های کوچیک گره زده ای هست که یه تیکه یخ بیشکل توشونه. 

قالب یخی که بارها و بارها آب شده و برگشته تو فریزر تا یخ بزنه...

از سرما و کولر و حتی پنکه و آب یخ فراری ام.

ولی این کیسه های یخ همراهان همیشگی من در شب بیداری ها هستن!


آخه چقد تناقض!

...


یادم میاد وقتی برا اولین بار شنیدم: خدا از رگ گردن به شما نزدیکتره، دستمو گذاشتم رو رگ گردنم و وقتی تیک تیک ضربانش رو زیر انگشت هام حس کردم با خودم گفتم: اااا! خدایا! یعنی الان اینجایی؟!!..


میگن وقتی خیلی گرمتونه مچ دستتونو بگیرین زیر آب سرد، این باعث میشه خونی که از رگ روی مچ دست رد میشه دماش بیاد پایین و سرما رو تو بدنتون پخش کنه...


ولی من وقتایی که گرممه، کیسه یخو میذارم رو رگ گردنم، رو شریان اصلی!... و همیشه م یکی تو مخم میگه، خدا یه وقت سردش نشه!

  • پری شان

35-10

يكشنبه, ۱۰ تیر ۱۳۹۷، ۰۲:۵۰ ق.ظ
نشسته م رو زمین، درست همونجایی که با دست اشاره کرده بود و چشم به کف پاهای کوچولویی که از دور بهم نزدیک میشه و قبل اینکه بخوره تو صورتم دوباره فاصله میگیره، مکالمه ی مادر و پسرو گوش میدم...
- با هم شعر بخونیم؟
- آااارهههه... آاااب... آااااب...
- تاااب، تاااب، عباسی...
- سییی...
-خدااا منو...
- نه! نه!
- نندازیییی... اگه میخوای بندا...
- بووووم
- بندازی... 
- عمه! عمه!
- بغل عمه بندازی!
- بابا
- بغل بابا بندازی!
- آگا...
...

شاید بیش از ده بار از دراور سر تختش رفت بالا و جفت پا پرید رو تشک و از خنده ریسه رفت،
بعد بلافاصله ازم خواست از تخت بذارمش زمین که توپ بازی کنه...
بعد از چند دقیقه توپو رها کرد و در حالی که نفس نفس میزد منو برد تو اتاقش که من بشینم تماشا کنم تا اون دور خودش بچرخه...
چرخید، چرخید، چرخید، تا آخر سر تعادلشو از دست داد و افتاد زمین...
چند ثانیه همونجوری در سکوت و بی حرکت موند تا نفسش جا بیاد، بعد یهو زل زد تو چشام و گفت: عمه؟!
گفتم: جون دلم؟!
گفت: آگا!...
  • پری شان