پریشان نوشت

روز نوشت های شخصی

پریشان نوشت

روز نوشت های شخصی

پریشان نوشت

ای روی دلارایت مجموعه ی زیبایی
مجموع چه غم دارد از من که پریشانم

آخرین مطالب

۵ مطلب در مرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

35-49

پنجشنبه, ۱۸ مرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۴۰ ق.ظ

سه شبه دارم تو اتاق خودم میخوابم...

دقیقا منظورم اتاقیه که دوازده سیزده سال مال من بود.

و هنوزم انگار روحم تو جا مونده...

تو این سه سالی هم که اتاقم جابجا شده، تو شبهای سخت و دلتنگ و غمگینم،  ناخوداگاه پاشدم اومدم اینجا تا تونستم کمی آروم بگیرم...

این سه شب خیلی خوب بوده...

...

دوست دارم فردا روز متفاوت و پرباری باشه...

امیدوارم خدا کمکم کنه...


پ.ن

آره... هیچ کدوم از حرفایی که اومدم بگمو نگفتم... 

  • پری شان

35-45

يكشنبه, ۱۴ مرداد ۱۳۹۷، ۰۶:۲۵ ق.ظ

فک کن مثلا ساعت دو بخوابی،

بعد پنج پاشی،

فول انرژی!

...

در حال انجام یک آزمایش علمی تجربی هستم!

یعنی در واقع در حالش سنجش درستی و نادرستی یک گزاره...

اگه بعد از یک هفته درستیش به صورت تجربی اثبات شد،

میام نتایج تحقیقاتمو در اختیارتون میذارم!

...

پ.ن

یعنی سه ساعت خواب ها!...

  • پری شان

35-37

شنبه, ۶ مرداد ۱۳۹۷، ۰۲:۱۲ ق.ظ

واسه اولین باره تو این سی و چهار سال و سی و هفت روز که از زندگیم میگذره، شب تو خونه تنهام...

...

کاری ندارم که دقیقا این که گفتن بزرگترین (طولانی ترین؟) خسوف قرن، یعنی چی... 

اما چیزی که از این جمله به ذهنم رسید این بود که بعنی مثلا صد سال پیش این اتفاف افتاده بوده؟... و دفعه بعد صد سال دیگه ست؟!...

صد سال پیش... سال 1297... بابابزرگ یک سالش بوده... عمه خانوم سه سالش...

بعد مامان و بابا داشتن... خونواده بودن... دور هم بودن... چهارتایی... تو یه خونه کاهگلی... با نور چراغ نفتی... بابابزرگ تو قنداق... عمه خانوم... خواب بوده الان حتما...

بعد...

...

چند شبی که تا به حال پیش اومده که تو کارگاه تنها باشم، تخیلم به اندازه امشبی که تو خونه م کار نمیکرده... اونم تو اون کارگاهی که صد تا سوراخ سنبه داره و کلی داستان ترسناک میشه از توش درآورد...

...

بعد.بابابزرگ سه سالش بوده که باباش فوت کرده و پنج شش ساله بوده که مادرش...

و این خواهر و برادر بیش از نود سال با هم زندگی کردن... و حالا هر دو رفتن...

...

اون وقت مثلا سال 1497... حتی لحظه ای تصور نبودن برام ترسناکه...

...

حالا، هم زمین روی ماه سایه انداخته و هم اینجا ابر روشو پوشونده...

...

رو یه تیکه کاغذ نوشته بود: ماهو دادن به شبهای تار... 

دستخطشو میشناختم... چسبیده به هم، کشیده و با یه کم زاویه به سمت راست مینوشت...

دلش گرفته بود... حرف هم نمیزد... دوستش داشتم ولی نمیتونستم رو بازی کنم... دلم میخواست ازش بپرسم که چشه... 

...

خانم همساده گفت تنها نمون... گفتم راحتم... خیلی اصرار کرد... در حدی که داشتم عصبانی میشدم... گفتم باشه و کارام تموم شو میرم پیششون... ولی آخرش پیچوندم... با یه اس ام اس...

حوصله ی هیشکیو نداشتم... که اگه داشتم حتما امشب رو میرفتم پیش یکی از دوستام... 

الان ولی حس بدی دارم... انگار که محبت یکی رو نپذیرفتم... احساس دل شکستن... و از اون طرف با خودم میگم میشد رفت پیششون و نشست رو تاب تو حیاط و تاب خورد و ماهو تماشا کرد و حرف زد... میشد برای اونها هم که میدونم این روزها حسابی دلگیرن لحظات خوبی ساخت...

ولی این کارو نکردم.

واقعا الان حس میکنم که دلیلی نداشت که این همه پافشاری کنم روی موندن توی غار خودم...

...

نمیدونم....

شاید قرار باشه شبهای خیلی زیادی رو تو زندگیم مثل امشب بگذرونم...

هیچ احتمالی بعید نیست...


باید لمس میکردم که چه شکلیه...


تنهایی...

  • پری شان

35-32-2

دوشنبه, ۱ مرداد ۱۳۹۷، ۰۹:۱۷ ب.ظ

همیشه دلم میخواد چندتا کار رو با هم پیش ببرم.

یعنی اگه تکلیف کلاس یه سینی چهل سانتی ه، من یه بشقاب پونزده و یه بشقاب بیست و یه بیست و پنج نصفه هم تو دست دارم...

امروز ولی بیست و پنج سانتیه رو تمومش کردم بالاخره.

طرحش تماما گل و برگه...

اولش تو کتم نمیرفت طرحو شروع کنم به قلم زدن. یه جورایی انگار مخم برای هرآنچه غیر خوشنویسی ارزش کمتری قائله... ولی خب تکلیف اجباری بود برای یادگرفتن طرح های به قول استاد نباتی.

کلا گل و مرغ و طبیعت و نگارگری رو دوست دارم، تماشا میکنم، ولی اینکه خودم بخوام براش وقت بذارم... نه!

همیشه فکر کردم هنر های تزیینی باید در خدمت کتابت باشن... خصوصا کتابت قرآن یا اسماء خداوند.

اما امروز بعد از اینکه پایین کار اسم و تاریخ زدم، چند دقیقه ای از دور تماشاش کردم، به نظرم دلنشین اومد.

دوستش داشتم واقعا. 

  • پری شان

35-32

دوشنبه, ۱ مرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۵۴ ب.ظ

نشوندمش رو پام و گفتم تعریف کن ببینم امروز چی کار کردی؟... کیا اومدن؟... چی خوردی؟

معلوم بود برا چندثانیه تو رودرواسی مونده و هر لحظه مترصد فرصته که فرار کنه. 

گفت: عمه!... آله! دندون! بونگا! به به نه! نی نی! آبولا! پیثته!... *

گفتم: خوب؟؟؟؟ دیگه چی؟ 

طاقتش تموم شد. بیشتر از سی ثانیه نمیشه ثابت نگهش داشت... یه نگاه بهم کرد، پستونکشو گذاشت دهنش و گفت: عمه بیا! بیا!... ^و دستمو کشید برد دم پنجره و کرکره ی کشیده شده ی مغازه ی روبرویی رو نشونم داد و گفت: عمه! آگا نه!#


پ.ن:

ترجمه میخواد! میدونم!


*: عمه!... خاله ندا اومده بود. برام تخم مرغ شانسی آورده بود. خوراکی توش خوشمزه نبود. بچه های همساده اومدن خونمون. لواشک و پسته خوردم.

^: دقیقا یعنی خب بسه دیگه عمه. ساکت شو بذار برم. 

#: عمه آقا رفته خونه شون!

  • پری شان