پریشان نوشت

روز نوشت های شخصی

پریشان نوشت

روز نوشت های شخصی

33-342-2

دوشنبه, ۸ خرداد ۱۳۹۶، ۰۳:۳۴ ق.ظ

مامان گفت مامانی سی سی یو خوابیده... دکتر گفته به خاطر ریتم نامنظم قلبش و مشکل تنفسش یه مدت لازمه تحت نظر باشه...

فکر کردم و دیدم از روز سال تحویل تا حالا بهش سر نزدم...

عصری با مامان و بابا رفتیم ملاقات... پیرتر شدنش مشهوده... با یه عینک قاب مشکی و کلی سیم و لوله و آنژیوکت تو دستش نشسته بود داشت چایی میخورد... چایی براش در رده ی بعد از اکسیژن قرار داره... 

یه ده دقیقه ای نان استاپ حرف زد و نفسشم یه جاهایی همراهی نمیکرد و صداش قطع میشد و کلی توضیح داد درباره دکترش و پرستارشو و حال و روز خودش... که نصف بیشترشو نفهمیدم!...


هی یاد مامان بزرگ میفتادم... اون وقتی که برای کلیه ش یه هفته تو یه اتاق شش تخته بستری بود... چقدر شرایطش سخت بود... هم برای خودش و هم مامان که شب پیشش میموند...  یادمه با اون چشمی که در حد یه سایه ای از اطرافو میدید حواسش به بقیه هم اتاقیاش بود و روز آخر نشسته بود همه شونو نصیحت کرده بود که چرا نماز نمیخونید... 

بعد یاد اون دیدار آخرمون افتادم... تو آی سی یو... 


بعد یاد بابابزرگ افتادم که تو طبقه ی پنجم همین بیمارستان فوت کرد...


وقتی از اتاق اومدیم بیرون مامان با صورت برافروخته گفت: طفلک مادرم... ما نتونستیم تو بیمارستان خصوصی بستریش کنیم...

...

انگار تهش هیچ وقت دلم با مامانی صاف نمیشه...

امروز میگفتم فک کن یه پیرزن ناتوانه... فک کن خانم همساده پایینی که گاهی میری باهاش چایی میخوری... فک کن اصلا یه پیرزنی تو خانه سالمندانه که باید بری چند وقت یکبار بهش سر بزنی... 

مخم همش این دو تا خواهرو با هم مقایسه میکنه... مامانی و مامان بزرگ... اصلا نمیتونم بفهمم چطوری دو تا آدم از یه خونواده میتونن اینقدر با هم فرق داشته باشن...

بعد میگم شاید واقعا مامان بزرگ اونقدری که برای من فرشته بود برای بچه های دایی نبود... 

...

دعا میکنم این شبا خدا کمک کنه دلم با مامانی صاف بشه... یا چه میدونم... یادم بره... یا... 

خیلی ضایعم... میدونم... یه وقتا میگم همینا برکتو از زندگیت میبره بیرون... یه وقتا براش دعا میکنم... برا مامانی... برا بابابزرگ که حالا دستش از این دنیا کوتاست... 

نمیدونم خدا!

خودت کمک کن!...

دلم بدجوری برا مامان بزرگ تنگ شده...

جوجه خیلی شبیهه بهش... خصوصا وقتی میخنده...

امروز که دستشو گرفته بود به میز کوتاهه و تاتی تاتی کنان کنارش راه میرفت شده بود عین اون موقع ها که مامان بزرگ دستشو میگرفت به میز ناهارخوری و راه میرفت...

اصلا یه لحظه چشمام پره اشک شد...


  • پری شان

نظرات (۸)

مامانی مامان بزرگت نیست؟
من فکر کردم مامان بزرگته. ان شاء الله که به زودی سلامتی کاملشو به دست میاره :)
:: برای روح مامان بزرگ هم فاتحه می فرستم و دو تا صلوات
خدا همه رفتگان رو بیامرزه...
پاسخ:
ممنونم حریرم... خدا رفتگان شما رو بیامرزه...
...
حریر؟...
اینکه که مامانی و مامان بزرگ دو نفرن، معنیش این نیست که مامانی مامان بزرگم نیست... 😐
دعا می‌کنم دلت صاف شه...
زیاد خودت‌و اذیت نکن فکر نمی‌کنم مجبور باشی حسِ بدت‌و عوض کنی. چیزی که واقعاً هست رو لازم نیست نا دیده بگیری. نه؟
تو که دعا می‌کنی براش... ؟ همین خوبیِ تو رو می‌رسونه.
احساسات آدم زیاد قابل دست کاری نیستن.

یعنی مامان و بابات پسرخاله، دخترخاله بودن؟
پاسخ:
آره... خاله زاده!...
نه... واقعا نمیتونم نادیده بگیرم و از طرفی هی با خودم میگم حق مادربزرگی پس چی؟!... 
یه حس ناتوانی... 
حس رو نمیشه تغییر داد... آره...
ولی هی با خودم میگم پس حرکت در مسیر رشد چی؟ مگه قرار نیست آدم بزرگ بشه... شرح صدر... نمیدونم... درگیرم...
  • ــ پــــــــــائــــیزــ
  • از خرداد94تا خرداد 96 همشو خوندم فک کنم دوساعت طول کشید
    احساس میکنم من یه ورژن دیگه ی توهستم منتها با 13سال فاصله !
    امیدوارم شرایطتت هرچه سریع تر بهتر بشه

    پاسخ:
    احساس خوشایندی دارم... و ممنونم از توجهت و وقتی که گذاشتی.
    میخونمت... که ورژن دیگه مو بشناسم! با 13 سال فاصله!
    ...
    ممنونم. امیدوارم. 

    آخ که چه قدر آدم تو این احساسا داغون میشه ...


    :((
    پاسخ:
    خیلی... :((
  • پری‌سا (ریحان)
  • ان شاء الله بهتر بشن...
    دو تا دل چرکینی خیلی اذیت کنه ...یکی دل چرکین بودن از ادم‌های خوب...یکی هم از نزدیکان؛ پیر میکنه...باید یه جایی گذاشتش کنار‌....فقط هم له خاطر خود ادم...
    من هنوز خودم ناتوانم ...

    پاسخ:
    دقیقن... آدم های خوب... و نزدیکان... 
    عین یه بار سنگین روی سینه ی آدمه...
    انشالله بهبود پیدا کنن
    خدا رفتگانتون رو بیامرزه
    منم خیلی طول کشید دلم با مامان مامانم صاف شه البته بنده خدا کاری نکرده ها فقط محبتش رو اصلا نشون نمیده بعدها یاد گرفتم الزاما همه نباید دوست داشتنشون رو بیان کنن, یا اصلا شاید دوسم نداره(که این نیس) مجبور که نیس دوسم داشته باشه.
    پاسخ:
    ممنونم مریم!
    واقعا گاهی باید پذیرفت که آدمها حق انتخاب دارن در دوست داشتن و نداشتن هاشون...
    و پذیرشش سخته ها!...
    و پذیرفتن بخش های ناخوشایند آدمها که لاجرم بخشی از انسان بودنشونه...
    انشاالله که همه در مسیر رشد باشیم.
    عهههه ببخشیییید! :)) 
    هی شک داشتم که مامان بزرگت باشه ولی باز یه شک دیگه هم میومد سراغم که نکنه مامانی فقط خاله مامانته و مامان بزرگت نیست :|
    اون کانال اردشیر منصوری که گذاشتم اون سری در مورد کدورت و گشایش یه چیزی نوشته بود بخونش...یه نکته ریز بود...بذار اصلا کپی‌ش کنم اینجا:

    گفتارها،دیدگاه‌ها؛ ا. منصوری:
    #روایات_ویژه
      از محمدبن عبدالله (پیامبر اسلام) نقل شده است:
    🌱 إنَّهُ لَیغَانُ عَلَى قَلْبِی وَإِنِّی لَأَسْتَغْفِرُ اللَّهَ فِی الْیوْم مائَة مرّة  🌱[منبع: صحیح مسلم وسنن أبی داود]
    همانا بر قلبم کدورتی وارد می‌شود که از بابت آن هر روز صد مرتبه از خداوند آمرزش می‌خواهم.

    🔹یک حسی را از گذشته‌های دور پس از هر گفت‌وگو یا ایراد سخن در ضمیرم تجربه‌ می‌کرده‌ام:
    مرور اجزای اظهارات خودم و طرف مقابل و بازسازی چندین و چند بارۀ سخنان خودم. گویی در ذهنم هر گفتار را بارها و بارها ویرایش لفظی و محتوایی می‌کرده‌ام و در این خلال گاه ناخرسندی شدید دست می‌داد: چرا فلان منظور را با واژگانی بهتر و در حالتی مهربان‌تر و یا بیشتر وافی به مقصود اظهار نکردم!!
    تا این که چند سال پیش در کتابی از آقای خرمشاهی در شرح حافظ، به این روایت منقول از پیامبر برخوردم:
    إنَّهُ لَیغَانُ عَلَى قَلْبِی وَإِنِّی لَأَسْتَغْفِرُ اللَّهَ... (البته این روایت در منابع مختلف با اندکی تفاوت نقل شده)
    این روایت به طرز خاصی به دلم نشست. احساس هم‌ذات پنداری شدید با آن کردم. اینک سال‌ها است که پس از هر صحبت و سخنی، گاه یک «الحمدالله» را می‌بینم از عمق وجود جاری می‌شود و آن هنگامی است که رضایت نسبی از سخنان جاری شده دارم. و گاه، که تعدادش دفعاتش هم کم نیست، پس از ایراد سخن و صحبت و اظهار نظر، به‌ناگاه یک «استغفرالله»ی می‌بینم از عمق وجود بالا می‌آید؛ و آن هنگامی است که خود منتقد اصلی سخنان خود هستم.

    🔹در «گفتن»، هم «گشودگی» تجربه می‌شود و هم «کدورت». آمرزش خواستن از خدا برای آنچه ناقص از زبان جاری شد، گویی واکنشی است وابسته فرهنگ، برای عبور از کدورت قلبی ناشی از گفتارهای ناشفاف. نمی‌دانم در تجربۀ محمدی عامل احساس کدورت چه بوده است؛ اما برای بنده هاله‌های ناخواستۀ بیانی این کدورت را معنادار می‌کند.
    پناه بر کانون هستی (خداوند) از انواع کدورت‌ها.
    پاسخ:
    ممنون پری سا...
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی