پریشان نوشت

روز نوشت های شخصی

پریشان نوشت

روز نوشت های شخصی

33-343

دوشنبه, ۸ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۵۹ ب.ظ

برادر چاوشی یه لحظه تن صداشو آروم کرد تا من بفهمم پیغام دارم.

دستمو با شلوارم خشک کردم و قفل گوشیو باز کردم... آقای همکلاسی گفته بود آموزشگاست و منتظر من... گفتم میام و دوباره برگشتم سراغ عق. یق یمنی مادر دوستم که از نجف خریده بود و کلی براش ارزشمند بود و من باید همه ی حواسمو جمع میکردم که یه وقت بیش از حد کوچیک نشه و درست تو رکاب جا بخوره...

و... یادم رفت و این بار برادر قربانی وسط اجراش بهم علامت داد که مسج دارم. 

گفته بود: نمیاین؟!... یک ساعت و نیم گذشته بود!!!... 

دستگاهو خاموش کردم و آب باقی مونده توش رو خالی کردم و صفحه تراش ها رو خشک کردم و داشتم نگین ها رو از تو الکل در میاوردم که برادر اشرف زاده که تازه رفته بود رو استیج، قبل از اینکه داستان اون ماهیه و اون حجره ی فیروزه تراشی رو شروع کنه به تعریف کردن بهم گفت: گناه داره بچه مردمو با زبون روزه منتظر گذاشتی...

...

رو انگشتره نگین زرد* سوار کرده بود... دستم کردم... خودش خیلی بهتر از عکسش بود... دستمو با فاصله گرفتم و از دور نگاش کردم... بدم نیومد... گفتم: خوبه!... گفت: واقعا؟!.. خواستم از انگشتم درش بیارم، در نمیومد!... اولش راحت رفت تو انگشتم... ولی بعد سر بند انگشتم گیر کرد...

اونم از فرصت استفاده کرد و  خندید گفت پس بذارید باشه دیگه!...

...

دو سه هفته پیش اینو ساخته بود. برداشتی کاملا آزاد از چیزی که من طراحی کرده بودم... وقتی عکسشو فرستاد شوکه شدم... بعد مجبور شد یکی دیگه برام بسازه. و این یه جورایی رو دستش موند... 

داشتم برای مامان تعریف میکردم که یهو گفت: گناه داره بچه! جوونه! برا من بگیرش!... بذار کارش راه بیفته!... 

بهش گفتم: مامان! ذوی القربی ت منم!!!... از من حمایت کن خب!!!...

خلاصه که آخر سر به اصرار مامان بهش پیام دادم که میخوام از نزدیک ببینم کارو و برای اینکه پررو نشه گفتم که شاید(!) برش داشتم!...


حالا انگشتره گیر کرده بود تو دستم و عملا دیگه حرفی باقی نمیموند... خواستم خداحافظی کنم و برگردم که جعبه ی خنزر پنزراشو در آورد.

چند تا از کارای جدیدشو نشونم داد... شده بود عین یه پسربچه که داره نقاشیاشو بهم نشون میده!... 

واقعیت اینه که من معتقدم هنوز خیلی باید مهارتشو ببره بالا... با اینکه تا حالا چند تا کار نقره برام ساخته، ولی هنوز راضی نیستم...

کلی به خودم فحش دادم که آدم باش و نزن تو ذوقش و یه کم تعریف کن ازش!... 

بعد شروع کرد از ایده های جدیدش حرف زدن... از ترکیب سنگ با متریال دیگه و...

کلی از این حرفا که من تو این سالها همه ی اون راه ها رو رفته بودم و واسه اینکه یه موقع چشمه ایده تولید کن بچه کور نشه، با لبخند فقط نگاهش میکردم و گوش میدادم!...

...

جلسه آخر کلاس درسمون سوره ی عبس بود.

یکی از جمع بندی های جلسه این بود که از نظر قرآن آدمی که سعی و خشیت داره، به آدمی که فقط استعداد ویژه ای داره ولی اونا رو نداره، ارجحیت داره.

حالا من نشستم و خیلی با نگاه الهی(!) منتظرم آقای همکلاسی با تلاش و مداومتش به یه جایی برسه!


*: سلام پری سا!  

  • پری شان

نظرات (۱)

سلام :*
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی