33-47
فکر میکنم پنح ساعتی در گیر یه تیکه عق. یق بودم... اولین تجربه ی تراش بر اساس یه سایز مشخص بود. با دقت دهم میل. واسه همین خیییلی سر صبر انجام دادمش. تراش زاویه دار... و ساعت هفت شب، در اخرین لحظه، وقتی داشتم کناره هاشو پولیش میکردم، یعنب یه کار اضافی، چون کناره ها کاملن تو قاب قرار میگیره و اصلن لزومی نداره پولبش بشه، سنگ از دستم در رفت و حاصل کار کل روزم، نصف شد!...
خیییلی انرژی گذاشته بودم. ولی وقتی شکست، هیچ حسی نداشتم... پاشدم، وسایلمو جمع کردم و رفتم خونه...
...
با مسئول پروژه مربوط به ساخت وسایل کمک آموزشی صحبت کردم... و باز هم بیشتر وسوسه شدم...
تقریبن همه میگن، تو بازم داری وسط یه کاری که باید انجام بدی، میری دنبال حواشی کاملن بی ربط...
دارم فکر میکنم، دلم یه چالش طراحی میخواد... سن. گ، لااقل در این مرحله ش که منم، فقط کسب مهارته... حالا خیلی مونده تا برسه به خلاقیت به خرج دادن... و یکی تو مخم حوصله ش سر رفته...
از طرفی فکر میکنم تجربیاتم در رابطه با کودک، باید مورد استفاده قرار بگیره... احساس مسئولیت دارم... خصوصن حالا که صحبت هم کردم، دیدم در مقایسه با افراد تیم تجربه و اطلاعاتم در سطح مناسب و کاربردی ایه.
- ۹۵/۰۵/۱۶