33-249
از صبح دارم اتاق تکونی میکنم... وسط جنگ... تو خاموشی و آژیر خطر و صدای ضد هوایی... با همراهی جلال آریان... زمستون اهواز... سی و سه سال پیش*...
با کلی تلاش، دو تا کمد بالاخره مرتب شد... قدر یه وانت، حالا یه ریزه کمتر، کاغذ و خاک و شیشه از اتاقم رفت بیرون!... فقط یه کمی خاک نگه داشتم. اونم چون وسط بازار شامم چند تا بسته بذر ریحون و تره و شاهی پیدا کرده بودم... خاکه از پارسال تو ظرف در بسته زیر کمد بود. بازش که کردم کمی نم داشت. حالا دچار توهم قارچ زدگی شدم... عصری مامانو وسط کار بزور نشوندم و گفتم میخوام باهات حرف بزنم... با کلی من من و مقدمه چینی که یعنی میخوام حرف مهمی بگم... اونم کنجکاو شده بود و حتی حس میکردم ضربان قلبش داره میره بالا... بهش گفتم: اگه من... یه روزی، بخوام... ممم... ااا... بخوام... تو آینده نزدیک... بردارم اون قابلمه رویی رو بذارم رو گاز و یه دو تا سطل خاک بریزم توش و همش بزنم و داغش کنم، تو شاکی میشی؟!...
با چشمای گرد و زبون بند اومده نگام میکرد...
گفتم: خب آخه رطوبت داشته از پارسال..تو ظرف در دار. زیر کمد. جای تاریک... حتما قارچ و کپک داره دیگه...
نفسشو که حبس کرده بود رها کرد و سریع از جاش بلند شد و برگشت سراغ کارش و گفت یعنی همون خاکه تو سرت!... دیوانه!...
اوهوم... خودمم میدونم که کرم دارم!... :)
- ۹۵/۱۲/۰۷