پریشان نوشت

روز نوشت های شخصی

پریشان نوشت

روز نوشت های شخصی

پریشان نوشت

ای روی دلارایت مجموعه ی زیبایی
مجموع چه غم دارد از من که پریشانم

بایگانی
آخرین مطالب
  • ۰۲/۰۴/۰۳
    40-3

33-253

سه شنبه, ۱۰ اسفند ۱۳۹۵، ۱۱:۵۹ ب.ظ

امروز بالاخره دست از چه کنم، چه کنم و آقا یکی بیاد منو ببره و چه جوری تا اون سر دنیا برم و چرا اینقدر دوره و اینا برداشتم و مثه آدم از روی مپ نزدیک ترین ایستگاه مترو به محل مورد نظر رو یافتم و بعد با این اندیشه که خب بالاخره اونجا آدم زندگی میکنه و وسط بیابون که نمیخوام برم، راه افتادم.

از تو ایستگاه مترو موقع پیاده شدن یه خانومه رو شکار کردم و ازش آدرس پرسیدم و اونم خیلی خوش صحبت و متعهد منو با خودش برد و سوار اتوبوس کرد و گفت کدوم ایستگاه پیاده شم.


حتی اینجا هم نمیتونم بگم رفتم چه مغازه ای و چی خریدم!...

اول که وارد شدم یه آقای خیلی جنتلمن راهنماییم کرد و در جواب سوال من که سراغ خانم فروشنده رو میگرفتم گفت که تا چند دقیقه دیگه میاد و ازم پرسید چایی میخورم؟!..  و منم گفتم بله! با نبات زیاد!... از صبح مسکن اثر نمیکرد و سرم داشت میترکید!... ولی با اون حال خرابم احساس میکردم بار ذهنی این خرید اگه از رو مخم برداشته شه خیلی موثره و ضمنا نشاطی که برام فراهم میکنه رو نیاز داشتم!

کمی چرخیدم و استند ها رو با دقت نگاه کردم و با آقای جنتلمن بحث کردم که یه لیوان یه بار مصرف چقدر گنجایش داره و بعد، شصت تا لیوان چقدر گنجایش داره؟!... تا خانومه اومد!... خودمو معرفی کردم و گفتم من همونی م که تلگرامی دائم مزاحمتون میشم و سوال میپرسم!...

شناخت و کلی خندید و درباره ی چند تا نمونه ی لاموجود حرف زدیم و خاطره برام تعریف کرد و اینا تا اون آقای جنتلمن بره و سفارش منو آماده کنه...

بعد دیگه من از مغازه اومدم بیرون و خوشحااااااال و شاد و در حالی که در پوست خودم نمیگنجیدم برگشتم و سوار مترو شدم و به مسافرهایی که منو با اون بسته ی حجیم برانداز میکردن اطمینان دادم که نه، من فروشنده نیستم. 

...

در خونه رو مامان جوجه باز کرد و من سریع بسته ی حجیم رو پشت پاراوان دم در قایم کردم. و خوشحااال رفتم سراغ جوجه!... 

زن داداشه با چشمای گرد و نگاه مضطرب نگاهم کرد... بعد اشاره داد به آشپزخونه، یعنی مامان و بعد انگشت اشاره شو کشید روی گردنش، که یعنی میکشتت!... و من فقط لبخند زدم... 

بعد در یک لحظه که مامان داشت فرنی جوجه رو آماده میکرد و پشتش به ما بود و من و جوجه داشتیم با سر و صدا با هم بازی میکردیم، زن داداشه محموله رو به اتاقم و پشت تخت منتقل کرد و اینجوری شد که امروز به خیر و خوشی به پایان رسید.

...

ما همه مسئول گل مون هستیم...

خصوصا اگه اهلیش کرده باشیم... 

حتی اگه اونم در کمال اهلیت تشکیل خانواده داده باشه و بعد خانواده شو گسترش داده باشه و بعد خیلی خوزه آرکادیو طور یه مملکت درست کرده باشه...

ما مسئول خاندان گل هامون هم هستیم...

اگه برای گلمون یه سیاره فراهم نمیکنیم، لااقل یه باغ براش بسازیم... یا یه حیاط... یا یه گلخونه... یا یه گلدون... یا دیگه یه لیوان یه بار مصرف که میتونیم براش فراهم کنیم؟!... مسکن مهر گلی!... هوم؟!... حالا گیریم مجبور شیم بریم اون سر شهر براشون بیست لیتر خاک تر و تمیز خوب بگیریم بیاریم!... والا!...


  • پری شان

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی