پریشان نوشت

روز نوشت های شخصی

پریشان نوشت

روز نوشت های شخصی

پریشان نوشت

ای روی دلارایت مجموعه ی زیبایی
مجموع چه غم دارد از من که پریشانم

بایگانی
آخرین مطالب
  • ۰۲/۰۴/۰۳
    40-3

33-262

پنجشنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۵، ۱۱:۵۹ ب.ظ
بچه های اراذل آموزشگاه دیگه کم کم داره دلشون برای من میسوزه!
امروز یکیشون بهم گفت که اگه بخوام میتونه کمکم بده که کارم زودتر تموم شه!... البته که من نخواستم!
...
دکی خیلی قاطیه! خیلی!...
دیروز تولدش بود. آقای رییس هم که از رو پرونده ش اینو فهمیده بوده، یه هدیه حسابی براش گرفته بود. عطر. و بعد هم در شرایطی بهش داده بود که نتونسته بود رد کنه!...
سر شبی بهش زنگ زدم، تو راه خونه بود... داشت گریه میکرد.
گفتم ببینیم همو. اومد دنبالم. هنوز داشت گریه میکرد... یه دوری زدیم... به سختی حرف میزد... خیلی خشمگین و غمگین بود... 
میگفت چرا دائم همچین اتفاقاتی برای من میفته... دارم مثه آدم زندگی میکنم، کارمو میکنم، بعد یهو یه آدم اینجوری سر و کله ش تو زندگیم پیدا میشه و کاملا بی توجه به شرایط موجود و کلی نباید، به زور میخواد رابطه رو پیش ببره... و من هم که سنگ نیستم... پدرم در میاد برای کنترل رابطه هه و وارد بازی نشدنه... 
نگرانشم... خیلی... 
...
مامان زنگ زد که مادربزرگ جوجه دعوتمون کرده مغازه ی فست فود دایی جوجه که تازه افتتاح شده. و گفت که زود برگردم خونه.
از مدیر آموزشگاه خواستم یکی از بچه ها رو باهام بفرسته کارگاه خودم تا دستگاهو بفرستم... خودم نمیتونستم تکونش بدم.
درسته که یه مشت بچه ی شیطونن، ولی خیلی هم با مرام و معرفتن!
...
دیشب، دکی مسج داد بریم مشهد؟!
گفتم بریم!
...
نیم ساعت بعد برام ساعت و شماره پروازو مسج کرد و گفت مهمون منی!!!... هیچی نگو!...
...
و من مثل همیشه تو خوف و رجا و ناباوری ام...
...
امشب به مامان اینا هی میگفتم زود پاشیم بریم خونه... 
من صبح باید زود پاشم...
همش بیتاب بودم...
  • پری شان

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی