پریشان نوشت

روز نوشت های شخصی

پریشان نوشت

روز نوشت های شخصی

پریشان نوشت

ای روی دلارایت مجموعه ی زیبایی
مجموع چه غم دارد از من که پریشانم

بایگانی
آخرین مطالب
  • ۰۲/۰۴/۰۳
    40-3

33-264

شنبه, ۲۱ اسفند ۱۳۹۵، ۱۱:۵۹ ب.ظ
صبح له بودم... نمیتونستم از تخت بیام بیرون... 
هشت و نیم پیام دادم به دکی که کجایی؟!... کرج بود!... لعنتی!...
دیشب تا مارو برسونه و بره خونه شده بود دو و نیم صبح... اونقدر به جسمش فشار وارد میکنه که گاهی میترسم بلایی سرش بیاد...
...
از جام که بلند شدم از دیدن قیافه م تو آینه میخکوب شدم! یه تاول بزرگ پشت لبم!...
نمیدونستم چیه! کل دیروز صورتم خارش داشت. خصوصن پشت لبم. ولی آخه تاول؟!!!
مامان گفت شاید تبخاله و گفت برم دکتر!... منم گفتم وقت ندارم و رفتم سر کار! با ماسک!
...
مدیر آموزشگاه گفت حدسمون در مورد خرابی بلبرینگ اشتباه بوده و مشکل سرپایی رفع شده و میتونم دستگاهو ببرم.
ولی من دیدم وقتشو ندارم. 
ترجیح دادم امروزم اونجا باشم که کارم سریع تر پیش بره.
ساعت چهار بود که اون زرد های کوچولو رو دیگه از سر چوب باز کردم و با الکل شستم.
بعد هم زنگ زدم به آقای سنگی که اگه هست برم تحویلشون بدم و مخمو آزاد کنم.

ولی وقتی راه افتادم سمتش دیدم دارم از سرما یخ میزنم!
یهویی خیلی سرد شده بود. حتی احساس گلو درد هم داشتم. 
خیابونا هم خیلی شلوغ بود.
مامان جوجه زنگ زد که با مامان کار داره ولی گوشیش خاموشه. ازم خواست پیداش کنم... مامان کلاس داشت و میدونستم که تا نماز جماعت مغرب میمونه... 
وارد راهروی مدرسه که شدم دیدم مهربان دوستم و دوست هنری و چند تا دیگه از اعضای گنگ هم هستن!!!... از دیدن هم تعجبم کردیم!...
...
و اون اتفاق احمقانه دقیقن در همون لحظه رخ داد...

این از اون باگ های لاینحل منه... اینکه یهو ارور میدم... 
تا اونجا همه ی راهو تو حال خودم بودم و فقط میرفتم که به مامان یه پیغامو برسونم و بعد برم خونه... کاملا تو غار خودم بودم... بعد یهو با یه عالمه آدم شاد و سرحال مواجه شدم که از دیدن من خوشحال شدن و تازه باید باهاشون حال و احوال هم میکردم... 

سیستم مخم باگ های عجیبی داره!... 
در یک لحظه شده بودم عین بچه کوچولو هایی که از خواب میپرن میبینن مهمون دارن و بدخلق میشن!...
خداوندا... من تو این سن هنوز هم همینطوری میشم... غیر قابل کنترل ه برام... یهو جدی و سرد و اخمالو!
و اینو مامان در لحظه ی اول فهمید و خیلی ریز بهم تشر زد که آدم باشم!... 

بچه ها همگی میخواستن برن خونه یکی دیگه از اعضاء گنگ... جلسه ی هفتگی دارن که الان یکی دو ماهه شروع شده و من همیشه به بهانه ی کار پیچوندم... جمع شده بودن اونجا که با هم برن... یه بخشی از خشمگین بودنم هم شاید به خاطر این بود... که حس میکردم شکار شدم!!!...
خعیلی مسخره ست... خعیلی!...
خصوصا وقتی بهت بگن، زیارتت قبول زائر امام رضا!!!
...
بچه ها نهایتن فهمیدن هوا پسه  هیچ اصراری برای بردنم به جلسه شون نکردن و دم در خونه پیاده م کردن و رفتن...
و من موندم و یهههه عالمه عذاب وجدان و خشم و...
اصلا اونقدر حس این ارور دادن یهویی عجیب و غیر قابل توضیحه که حرف زدن ازش بیشتر سردرگمم میکنه.
  • پری شان

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی