33-257
- ۰ نظر
- ۱۴ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۵۹
یه آهنگ داره محسن چاوشی به اسم شرمساری، یه جا توش میگه: از مهره های گردنت شرمنده بود...
هر بار این تیکه شو میشنوم میگم: این منم!!!
همین که آدم روز جمعه ای و با خیابونای اولترا خلوت پاشه بره سر کار خودش غم انگیز هست، دیگه چه برسه به اینکه بارونم بیاد!
...
خدا رو شکر که کار دارم.
خدا رو شکر که سفارش دارم.
خدا رو شکر که یه جا برای کار دارم.
خدا رو شکر که میتونم پاشم بیام سر کار.
...
فقط، روزای ابری و خلوتی زیاد خیابون غمگینم میکنه... دست خودم نیست...
پ.ن
البته خودم میدونم که همه ی اینا مال قبل از شروع کاره... دستگاهو که روشن کنم، حواسم پرت میشه و همه چی یادم میره!...
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی
چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو
ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی
زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت
صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی
سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل
شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی
در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست
ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی
اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست
ره روی باید جهان سوزی نه خامی بیغمی
آدمی در عالم خاکی نمیآید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی
خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم
کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی
گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق
کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی
اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها و السر المستودع فیها بعدد ما احاط به علمک
امروز بالاخره دست از چه کنم، چه کنم و آقا یکی بیاد منو ببره و چه جوری تا اون سر دنیا برم و چرا اینقدر دوره و اینا برداشتم و مثه آدم از روی مپ نزدیک ترین ایستگاه مترو به محل مورد نظر رو یافتم و بعد با این اندیشه که خب بالاخره اونجا آدم زندگی میکنه و وسط بیابون که نمیخوام برم، راه افتادم.
از تو ایستگاه مترو موقع پیاده شدن یه خانومه رو شکار کردم و ازش آدرس پرسیدم و اونم خیلی خوش صحبت و متعهد منو با خودش برد و سوار اتوبوس کرد و گفت کدوم ایستگاه پیاده شم.
حتی اینجا هم نمیتونم بگم رفتم چه مغازه ای و چی خریدم!...
گفت، تدبر یعنی عاقبت اندیشی.
بعد پوینت این عاقبت اندیشی رو از دو ساعت بعد و دوازده ساعت بعد و یه روز بعد و یه هفته بعد و یه ماه بعد و به سال بعد و.... هی شیفت داد برد تااا آخرت...
و اینکه فرق مومن و کافر در این عاقبت اندیشی ه ست.
بعد...
من دو نقطه خط کاملا.
منی که هر روز صبح که پا میشم تازه فک میکنم که خب حالا امروز چون کنم؟!... منی که هی میدونم تهش چیه، ولی دلم میخواد جور دیگه عمل کنم...
...
همون دو نقطه خط.
بعد از مدتها، الان احساس میکنم چه همه آرومم. قرار و آرامش دارم. پریشون نیستم. حس نمیکنم هر تیکه م یه جاست. الان همه ی من اینجاست. پیش خودم. نشسته رو صندلی عقب تاکسی. تو ترافیک همت. با حال خوب... شادی... نه... سرور... مسرورم...
از صبح دارم اتاق تکونی میکنم... وسط جنگ... تو خاموشی و آژیر خطر و صدای ضد هوایی... با همراهی جلال آریان... زمستون اهواز... سی و سه سال پیش*...
با کلی تلاش، دو تا کمد بالاخره مرتب شد... قدر یه وانت، حالا یه ریزه کمتر، کاغذ و خاک و شیشه از اتاقم رفت بیرون!... فقط یه کمی خاک نگه داشتم. اونم چون وسط بازار شامم چند تا بسته بذر ریحون و تره و شاهی پیدا کرده بودم... خاکه از پارسال تو ظرف در بسته زیر کمد بود. بازش که کردم کمی نم داشت. حالا دچار توهم قارچ زدگی شدم... عصری مامانو وسط کار بزور نشوندم و گفتم میخوام باهات حرف بزنم... با کلی من من و مقدمه چینی که یعنی میخوام حرف مهمی بگم... اونم کنجکاو شده بود و حتی حس میکردم ضربان قلبش داره میره بالا... بهش گفتم: اگه من... یه روزی، بخوام... ممم... ااا... بخوام... تو آینده نزدیک... بردارم اون قابلمه رویی رو بذارم رو گاز و یه دو تا سطل خاک بریزم توش و همش بزنم و داغش کنم، تو شاکی میشی؟!...
با چشمای گرد و زبون بند اومده نگام میکرد...
گفتم: خب آخه رطوبت داشته از پارسال..تو ظرف در دار. زیر کمد. جای تاریک... حتما قارچ و کپک داره دیگه...
نفسشو که حبس کرده بود رها کرد و سریع از جاش بلند شد و برگشت سراغ کارش و گفت یعنی همون خاکه تو سرت!... دیوانه!...
اوهوم... خودمم میدونم که کرم دارم!... :)