پریشان نوشت

روز نوشت های شخصی

پریشان نوشت

روز نوشت های شخصی

پریشان نوشت

ای روی دلارایت مجموعه ی زیبایی
مجموع چه غم دارد از من که پریشانم

آخرین مطالب

35-96

سه شنبه, ۳ مهر ۱۳۹۷، ۰۲:۰۱ ب.ظ

تو انباری، یه مجموعه شونزده جلدی موسیقی ایرانی بود که به کلی فراموشش کرده بودم.

خانم همساده پای پرواز یهو از خیرش گذشت و دادش بهم. مال همسر مرحومش بود...

حالا با همسر دومش داره سوئیس زندگی میکنه.


چند روز پیشا یهو یادش افتادم و رفتم از زیر کلی تاریخ معاصر ایران و اشعار صائب و شاملو و نوشته های جلال و دکتر شریعتی و یه دونه م ماهی سیاه کوچولو کشیدمش بیرون و آوردم کارگاه. 

نگاش میکنی مثل شونزده تا کتاب شومیزه که تو یه قاب چوبی حدود یک متری قرار گرفته. و هدیه اولین باری که دیدش فک کرد تفسیری چیزیه و اصلا توجهی بهش نکرد.

رو عطف هر جلد اسم منطقه رو نوشته. آذربایجان، بوشهر، کردستان، تالش، بلوچستان و...

وقتی کتابو باز میکنی، توش چهار تا نوار کاسته و یه کتابچه ی باریک کوچیک که توضیحاتی در مورد موسیقی اون ناحیه داده.


خلاصه اینکه، من امروز از صبح تا حالا دارم تو بوشهر چکش میزنم!


پ.ن

حریر؟ حوا؟ دانشگاه باز شد؟ اوضاع ردیفه؟ خوبید؟


  • پری شان

35-93

يكشنبه, ۱ مهر ۱۳۹۷، ۰۱:۵۶ ق.ظ

سه ماه اول سی و پنج سالگی، یه دستم قلم بود و یه دستم چکش و تو گوشم صدای تق تق تق...

هرچقدرم که از مدرسه متنفر باشی و بهش فکر نکنی و خوشحال باشی که قرار نیست صبح بری سر کلاس،

بازم شبش حس غریبی میاد سراغت...

مهربان دوستم برای پیام گذاشته که فردا اول مهره و ما دوستیمون بیست ساله میشه... 

چند شب پیش رفتیم مراسم عزاداری مدرسه و جوجه تمام مدت رو همون پله هایی که ازشون بیست سال پیش بالا میرفتم و سر میخوردم، بالا و پایین میرفت.

صدام میکنه عمه ی من!

از ظهر که صفحه ی اینستاگراممو باز کردم و اخبارو خوندم گلومو بغض گرفته و چند دقیقه یه بار اشکم سر ریز میشه...

عصری یه لحظه باد سردی اومد و صدای جابجا شدن برگها رو زمین رو شنیدم و تنم مور مور شد...

یاد آقاجون افتادم و خونه ش تو ده و تابستونا و این دم دمای آخر شهریور و این دفعات آخری که تو مهر اونجا بودم و اتاق زیر شیروونی و کتش که مدتها بعد از رفتنش هنوز به چوب لباسی آویزون بود و عمه خانم و... 

یاد اون سرمای سر صبح و صبحانه ی توی ایوون و صدای خانم همساده که با لهجه و تند تند حرف میزد و کمد مامان بزرگ و بوی آشپزخونه و اون صندوقچه ی خوراکی هاش و درخت گیلاس تو حیاطش...

یاد آقا و خانم همساده ی سر کوچه که بعد از ظهرا عین دو تا مرغ عشق مینشستن کنار هم رو سکوی جلوی خونه شون و اون وقتی که خانوم همساده رفت و آقای همساده قاب عکسشو میگرفت بغلش و مینشست روی همون سکو...

یاد اون کوچه که دیگه هیچ کدوم از آدماش نیستن...


.

انگاری امسال پاییز با تمام قوا ش اومده... 


.

پ.ن

داستان "پاتیل ها را لت میزنم" احسان عبدی پور رو هم که تو راه خونه داشتم گوش میکرد باید به حال هوای امروز اضافه کرد.


پ.ن.2

فقط یه زلزله میتونست یهو فضا رو عوض کنه...

  • پری شان

35-86

شنبه, ۲۴ شهریور ۱۳۹۷، ۱۰:۰۹ ب.ظ

چقدر خوبه وقتی یه کاری که مدت هاست داری بهش فک میکنی رو میری مثه آدم انجام میدی و از نتیجه ش هم راضی میشی!

...

الان خیلی جمله ی بدیهی ای گفتم.

میدونم.

فقط اینکه، یه ابزاری رو لازم داشتم برای کارم که هی باید منت این و اون رو میکشیدم تا برام بسازن. حالا خودم بعد از مدتها فکر کردن، یه راهی پیدا کردم برای ساختش.

استاد که عکسشو دید گفت خوبه. و من در همین مرحله ذوق مرگ شده ام و اومدم شادیمو اینجا سهیم بشم.

فردا باید براشون پست کنم تا از نزدیک تستش کنن.

و واقعا نمیدونم نتیجه در عمل چطوره... پیش فرضی هم سعی میکنم نداشته باشم، که دلم شور نزنه، یا از اون ور، یهو تو ذوقم نخوره!

عجالتا امشب و این لحظات و صدای هیجان زده ی استاد، که چجوری این کارو انجام دادین، رو عشقه! 

...

به هدیه گفتم: امروزمون با دیروزمون فرق کرد! 😅

  • پری شان

35-85

جمعه, ۲۳ شهریور ۱۳۹۷، ۰۱:۳۱ ب.ظ

داشتم ایمیل استاد رو میخوندم که بسیار هم دوستانه و محبت آمیز بود و بابت معرفی اون پزشک داشت ازم تشکر میکرد که گوشیم زنگ خورد  مامان از اون ور خط گفت با خانم فلانی رفته مراسم عزاداری امام زاده علی اکبر و دیده که اونجا یه سری وسیله خونه میفروشن برای خیریه و برای سه نفر جهیزیه کامل خریده!...

و من حیرون از این کار مامان، دیدم در باز شد و چند تا توریست اروپایی وارد خونه شدن و گفتن اومدن جزیره رو ببینن...

و بچه هاشون هم بیرون تو قایقن...

بچه هایی همه سبزه و سیاه و رنجور و ترسیده...

شک کردم نکنه قضیه آدم ربایی ه و همزمان هم ترس برم داشته بود که اگه اینو رو کنم چی میشه، که یهو یکی از میون جمعشون متحول شد و رو کرد به من به فارسی گفت که من خودم درستش میکنم و جلوی همه ی دوستاش وایساد و بچه ها رو از دستشون نجات داد...

بعد در یک بعد از ظهر دل انگیز زمستونی، دوتایی وارد یه کافه شدیم با دکوراسیون کرم شکلاتی و آجری و با هم قهوه خوردیم و بچه ها هم همراهمون بودن.

از کافه که بیرون اومدم عمو بزرگه رو دیدم که نشسته تو چمن ها و داره در مورد بوته ای با گل های قرمز با عمو کوچیکه صحبت میکنه و تاکید میکنه که اگر گل این گیاه رو بچینی و به کسی هدیه بدی، بسته به اینکه با چه روشی اونو جدا کردی، گلهاش پیش اون آدمه رشدشون به شکل متفاوتی خواهد بود و پیام متفاوتی به اون خواهی داد.

...

یعنی میخوام بگم در این حد مخم تو خواب پریشونه! چه برسه در بیداری!

  • پری شان

35-77

پنجشنبه, ۱۵ شهریور ۱۳۹۷، ۰۲:۳۲ ق.ظ

دو و نیم صبحه و هنوز خوابم نبرده...

عصری ساعت هفت از کارگاه زدم بیرون که زود برسم خونه و استراحت کنم تا سر کلاس فردا سرحال باشم...

ولی نتیجه اینکه ساعت شش صبح باید برم از خونه بیرون و هنوز نخوابیدم...

گیاه هویا م بعد از سه سال و نیم گل داد... *

عطرش پیچیده تو اتاق... و این تنها چیز خوبیه که تو این لحظه وجود داره...

...

جوجه عصری رفت مشهد...

مامانش بهش گفت میخوایم بریم یه جا که یه عالمه آدم هست. یه عالمه نی نی!

اونم درجا گفت: مامانی! بوپ!

که یعنی پس توپمو وردار!

...

کلافه م.



* هویا کارنوزا

  • پری شان

35-76

چهارشنبه, ۱۴ شهریور ۱۳۹۷، ۱۲:۴۷ ب.ظ

فردا که بگذره، میمونه سه جلسه دیگه.

دو تا با استاد بزرگ. یکی با استاد کوچیک.

کلاسمون آخر مهر قراره تموم بشه و این جمله خودش به تنهایی یه گیگ غم توش داره.

امروز لاجون و خسته از خواب پاشدم و تا الان که افتادم رو کاناپه گوشه کارگاه، هنوز سیستمم لود نشده. انگار فشارم پایینه.

...

بالشو گذاشت رو پای مامانش و سرشو گذاشت روش و گفت: مامانی! گصه! گصه!

مامانش گفت: باشه عزیزم. قصه میگم برات.

و شروع کرد: آی قصه قصه قصه!.. نون و پنیر و پسته!...

جوجه در جا گفت: نه! نه! نون و ارده!...


  • پری شان

35-75

سه شنبه, ۱۳ شهریور ۱۳۹۷، ۱۰:۳۴ ق.ظ

سینی صبحانه مو نگاه میکنم

پنیر چدار با یه برش نون سنگک، نسکافه ی تلخ با یه شاخه نبات زعفرونی!

در حالی که دارم یه موزیک با تم عربی گوش میدم...

من چمه؟؟؟ 😅


میخونمتون.

خوب باشید رفقا 💚

  • پری شان

35-49

پنجشنبه, ۱۸ مرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۴۰ ق.ظ

سه شبه دارم تو اتاق خودم میخوابم...

دقیقا منظورم اتاقیه که دوازده سیزده سال مال من بود.

و هنوزم انگار روحم تو جا مونده...

تو این سه سالی هم که اتاقم جابجا شده، تو شبهای سخت و دلتنگ و غمگینم،  ناخوداگاه پاشدم اومدم اینجا تا تونستم کمی آروم بگیرم...

این سه شب خیلی خوب بوده...

...

دوست دارم فردا روز متفاوت و پرباری باشه...

امیدوارم خدا کمکم کنه...


پ.ن

آره... هیچ کدوم از حرفایی که اومدم بگمو نگفتم... 

  • پری شان

35-45

يكشنبه, ۱۴ مرداد ۱۳۹۷، ۰۶:۲۵ ق.ظ

فک کن مثلا ساعت دو بخوابی،

بعد پنج پاشی،

فول انرژی!

...

در حال انجام یک آزمایش علمی تجربی هستم!

یعنی در واقع در حالش سنجش درستی و نادرستی یک گزاره...

اگه بعد از یک هفته درستیش به صورت تجربی اثبات شد،

میام نتایج تحقیقاتمو در اختیارتون میذارم!

...

پ.ن

یعنی سه ساعت خواب ها!...

  • پری شان

35-37

شنبه, ۶ مرداد ۱۳۹۷، ۰۲:۱۲ ق.ظ

واسه اولین باره تو این سی و چهار سال و سی و هفت روز که از زندگیم میگذره، شب تو خونه تنهام...

...

کاری ندارم که دقیقا این که گفتن بزرگترین (طولانی ترین؟) خسوف قرن، یعنی چی... 

اما چیزی که از این جمله به ذهنم رسید این بود که بعنی مثلا صد سال پیش این اتفاف افتاده بوده؟... و دفعه بعد صد سال دیگه ست؟!...

صد سال پیش... سال 1297... بابابزرگ یک سالش بوده... عمه خانوم سه سالش...

بعد مامان و بابا داشتن... خونواده بودن... دور هم بودن... چهارتایی... تو یه خونه کاهگلی... با نور چراغ نفتی... بابابزرگ تو قنداق... عمه خانوم... خواب بوده الان حتما...

بعد...

...

چند شبی که تا به حال پیش اومده که تو کارگاه تنها باشم، تخیلم به اندازه امشبی که تو خونه م کار نمیکرده... اونم تو اون کارگاهی که صد تا سوراخ سنبه داره و کلی داستان ترسناک میشه از توش درآورد...

...

بعد.بابابزرگ سه سالش بوده که باباش فوت کرده و پنج شش ساله بوده که مادرش...

و این خواهر و برادر بیش از نود سال با هم زندگی کردن... و حالا هر دو رفتن...

...

اون وقت مثلا سال 1497... حتی لحظه ای تصور نبودن برام ترسناکه...

...

حالا، هم زمین روی ماه سایه انداخته و هم اینجا ابر روشو پوشونده...

...

رو یه تیکه کاغذ نوشته بود: ماهو دادن به شبهای تار... 

دستخطشو میشناختم... چسبیده به هم، کشیده و با یه کم زاویه به سمت راست مینوشت...

دلش گرفته بود... حرف هم نمیزد... دوستش داشتم ولی نمیتونستم رو بازی کنم... دلم میخواست ازش بپرسم که چشه... 

...

خانم همساده گفت تنها نمون... گفتم راحتم... خیلی اصرار کرد... در حدی که داشتم عصبانی میشدم... گفتم باشه و کارام تموم شو میرم پیششون... ولی آخرش پیچوندم... با یه اس ام اس...

حوصله ی هیشکیو نداشتم... که اگه داشتم حتما امشب رو میرفتم پیش یکی از دوستام... 

الان ولی حس بدی دارم... انگار که محبت یکی رو نپذیرفتم... احساس دل شکستن... و از اون طرف با خودم میگم میشد رفت پیششون و نشست رو تاب تو حیاط و تاب خورد و ماهو تماشا کرد و حرف زد... میشد برای اونها هم که میدونم این روزها حسابی دلگیرن لحظات خوبی ساخت...

ولی این کارو نکردم.

واقعا الان حس میکنم که دلیلی نداشت که این همه پافشاری کنم روی موندن توی غار خودم...

...

نمیدونم....

شاید قرار باشه شبهای خیلی زیادی رو تو زندگیم مثل امشب بگذرونم...

هیچ احتمالی بعید نیست...


باید لمس میکردم که چه شکلیه...


تنهایی...

  • پری شان