پریشان نوشت

روز نوشت های شخصی

پریشان نوشت

روز نوشت های شخصی

پریشان نوشت

ای روی دلارایت مجموعه ی زیبایی
مجموع چه غم دارد از من که پریشانم

بایگانی
آخرین مطالب

37-149

دوشنبه, ۲۶ آبان ۱۳۹۹، ۰۵:۵۶ ب.ظ

استاد که میاد و میره، تا چند ساعت زیر و رو ام...
دگرگونم... بیتابم...
و دلتنگ...
...
در حضورش، انگار تو یه دنیای دیگه م... یه دنیا سرشار از زیبایی و‌ شاعرانگی...
وقتی هست، حالم خوبه... حس میکنم نسخه ی بهتری از خودمم...
یه لطافتی هست تو سرانگشت استاد، یه نوای دل انگیزی هست در صدای چکشش، یه پیچ و تابی داره حرکت قلم در دستانش که انگار روحمو  جلا میده... دیدنش وجودمو پر از شوق میکنه...
یه حسی شبیه اشتیاق به زنده بودن و زندگی کردن...
دلم میخواد لحظاتی که در حضورش میگذره رو به تمامی و بدون از دست دادن آنی زندگی کنم و باشم... با همه ی وجود...
من آدم شاعر مسلکی نیستم... ادبیات شاعرانه ای ندارم... ولی گاهی، مثل همین الان، دلم میخواد شعر بگم... یه چیزی که باهاش بتونم ابراز کنم این سرخوشی و‌ بیقراری رو...
انگار وجود این آدم همون طور که به فلز سرد، گرما و نرمی و لطافت میبخشه، اون طور که بدن بیروح ظرف رو به رقص در میاره، روح من رو هم گرم میکنه و به سوی زیبایی حرکت میده و وجودم رو پر میکنه از میل به زیستن، دیدن، شنیدن، بوییدن، چشیدن و لمس کردن زندگی...

خدایا...
هزاران بار شکرت برای نعمت حضور چنین آدمهایی در این دنیا...
آدمهایی که به یادم میارن هنوز دنیا جای قشنگ و زیباییه...

  • پری شان

37-112

شنبه, ۱۹ مهر ۱۳۹۹، ۰۶:۳۱ ب.ظ

در آسانسورو باز کردم و گفتم بدو عمه. سوار شو بریم.
دستشو با دستمال کاغذی گذاشت رو در و نگهش داشت و گفت: اول خانوما!.. بعد آقا پسرا...
با چشمای گرد رفتم داخل.
باباش که شاهد اتفاق بود زیر لب گفت:
صبحی به من گفت اول بچه ها، بعد باباها...
...
گفتم: عمه؟ یه سوال ازت بپرسم؟!
_ نه! الان دارم بازی میکنم.
یه ربع بعد.
_ بازیت تموم شد؟ سوالمو میشه بپرسم؟
_ دارم کارتون میبینم.
یه کم بعد تر.
_ عمه من هنوز سوالمو نپرسیدما...
_ دارم ثیب میخورم. صبر کن.
و باز هم...
_ قربونت برم بذار بپرسم دیگه!!!
_ باشه خب...
_ من چیکار کنم اینقدر دوست دارم؟!
یه کم این ور و اون ورو نگاه کرد...
بعد لپشو آورد جلو و گفت: یه دونه بوثم کن!

  • پری شان

37-61

پنجشنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۹، ۱۱:۴۵ ق.ظ

رو سایت الویخ! ثبت سفارش کردم.
منتظرم برسه.
هدیه هنوز تو راهه.
اونم قرار شد از خونه یخ بیاره.
جمعه شبی که گذشت، که ینی فردا میشه هفت روز،
آخرین چکش رو روی کار زدم.
بعد، پاشدم و از سینی فاصله گرفتم.
نور چراغ رو دادم سمت سقف، تا یه بازتاب نرم برگرده روش...
داشتم کارو تماشا میکردم که یهو تصویر تار شد و هق هق گریه نفسمو برید...
و از روزی که داشتیم بالاسر استانبولی قیر رو هم میزدیم، تا همون لحظه، عین فیلم اومد جلوی چشمم...
چه همه داستان داشت این کار...
...
حالا منتظرم یخ ها برسه، یه چند ساعت سردش کنیم و بعد با چکش بزنیم پشتش و آزادش کنیم...

 

  • پری شان

37-59

سه شنبه, ۲۸ مرداد ۱۳۹۹، ۰۲:۳۸ ب.ظ

نه صبح، تازه خوابم برده بود که اومد بالاسرم: پاشو عمه! صبح شده! پاشو تنبل!
بعد هم رفت رو تخت و انگار که من تشک ام، چند بار پشتم بالا و پایین پرید.
له شدم.
چرخیدم و محکم بغلش کردم و گفتم: عمه! پامیشم. نکن. کمرم داغون شد.
گفت: آخه کار مهم دارم! پاشو!
یه چشممو باز گردم و گفتم: چیه؟! چی شده؟!
سرشو آورد دم گوشم و با صدای آهسته گفت: شماره ی اژدهای شرکو داری؟!
- نه عمه!
گوشیو از زیر تخت برداشت و داد دستم و با اصرار گفت: حالا تو بگیر...
- آخه بلد نیستم شماره شو عمه!
- خب پس شماره شرکو بگیر! خواعش میکنم!
سرشو کج کرد و چشماشو ریز کرد...
- دلت میخواد با شرک حرف بزنی؟!
- آره عمه! آخه اون دوستمه! بگیر شماره شو دیگه. اشکال نداره. خوشحال میشه...

 

  • پری شان

37-58

دوشنبه, ۲۷ مرداد ۱۳۹۹، ۰۹:۱۸ ب.ظ

کشیدم پای در دامن، مگر مجموع دانم شد
کنون خود را همی بینم که مجموعی پریشانم

اوحدی 

  • پری شان

37-52

سه شنبه, ۲۱ مرداد ۱۳۹۹، ۰۳:۳۹ ب.ظ

بلندترین خط کف کارگاه، پونزده تا کاشی ه...
آلبوم "با من بخوان" رو صبح دانلود کردم...
وگوشی رو وصل کردم به اسپیکر و پلی کردم و شروع کردم به راه رفتن... پونزده تا قدم کوتاه... رفتم و برگشتم... رفتم و برگشتم...
الان قریب به دو ساعت میگذره و من هیچی از گذر زمان نفهمیدم...
فکر فکر فکر...

 

  • پری شان

37-47

پنجشنبه, ۱۶ مرداد ۱۳۹۹، ۱۲:۵۲ ق.ظ

ساعت نزدیک دوازده شب بود.
اومد پیشم نشست و سرک کشید تو گوشیم و آروم و با یه لحن عادی گفت:
پیام میس کیمیا رو بده گوش کنم.
- پیامش نوشتنی بود عمه.
- آها...
و خودشو به کار دیگه ای سرگرم کرد.
به میس کیمیا دایرکت دادم که: میشه برای جوجه پیام صوتی بذارین؟!...
و چند دقیقه بعد پیام مربی جوجه رو که داشت قربون صدقه ش میرفت و ابراز دلتنگی میکرد رو پلی کردم.
جوجه با شنیدن صداش از جا پرید و با دستاش صورتشو پوشوند. بعد با ذوق جیغ خفه ای زد و سرشو فرو کرد تو بالشم و گفت: واییی نه! نه! قطعش کن!
بعد یه کم با لپای گل انداخته تو اتاق راه رفت و آخرسر گفت: میخوام بهش جواب بدم.
و با کلی خجالت و خنده و ادا و اصول بهش گفت که دلش براش تنگ شده.
میس کیمیا در جواب به جوجه گفت که چرا اینقدر با خجالت با من حرف میزنی؟ ما که خیلی با هم دوست بودیم و بازی میکردیم! یادت رفته؟!
بعد جوجه هم بهش گفت که ایشالا کرونای زشت بره و من دوباره شما رو ببینم. و اینکه مرسی پیام دادین و من خیلی خوشحال شدم پیامتو شنیدم!!
مکالمه ساعت دوازده و نیم شب با درخواست عکس از طرف میس کیمیا و ژست گرفتن جوجه برا عکس تموم شد.

صبح، چشم باز نکرده دوید تو اتاقم و گفت: عمه! چک کن ببین میس کیمیا برام میام نداده؟!
و تا ظهر با هر دینگ گوشی من از جا پرید!
دیگه عصری طاقتش تموم شد و گوشی رو برداشت و رفت تو اینستا و دایرکت داد: میس کیمیا من حوصله م سر رفته! میشه بهم پیام بدی؟!
اون مربی طفلی هم چند دقیقه بعدش با کلی ابراز محبت جواب جوجه رو داد.
و جوجه در جواب گفت که من الان پیش عمه م هستم و اون داره لباس پهن میکنه رو بند (اینا رو من بعدا شنیدم) و منم میخوام الان برم بازی بریزم رو گوشی عمه م و دیگه خدافظ!
پیام آخر از کیمیا بود که: راستی! انگلیسی که یادت نرفته عزیزم؟!

سر شب یهو قاطی کرد.
انگار که یه چیزی یادش اومده باشه.
گفت: عمه گوشیتو بده ببینم! یه کاری دارم!
قفل گوشی رو باز کردم و دادم دستش.
صفحه دایرکت میس کیمیا رو باز کرد و در کمال ناباوری بی مقدمه بهش گفت:
"اصلا حواست هست که من هربار میومدم پیشت منو دعوا میکردی؟!!!"
و ادامه داد: "چرا! دقیقا (عشق استفاده از این لغته) انگلیسی رو یادم رفته... مممم... (رو به من) اسمش چی بود؟!... (و من با حیرت گفتم: میس کیمیا!...) بله... میس کیمیا... خیلی هم یادم رفته!"
و پیامشو بعد از ارسال پلی کرد و گوش داد و بعد خیلی جدی و بی هیچ حرفی گوشی رو برگردوند بهم.
باورم نمیشد...
چند لحظه سکوت کردم و بعد ازش پرسیدم:
عمه؟! چه احساسی داشتی، وقتی داشتی به میس کیمیا پیام میدادی؟!...
- احساس خشم!

  • پری شان

37-42

شنبه, ۱۱ مرداد ۱۳۹۹، ۰۵:۳۲ ب.ظ

همیشه از میس کیمیا با کلی خجالت و سرخ و سفید شدن حرف میزد.
که مثلا میس کیمیا امروز فلان حرفو زد. فلان کارو کرد. میس کیمیا امروز تولدش بود. امروز ناهارش شبیه مال من بود و...
همیشه هم سریع میگفت و رد میشد و اصلا خوشش نمیومد سوال اضافی در مورد میس کیمیا ازش بپرسی.
یه بار به مادرش گفتم به نظر میرسه جوجه به میس کیمیا کراش داره... :))))
...
چند وقت پیشا یاد مهدشون افتادم و بهش گفتم: عمه دلت میخواد برای میس کیمیا پیام صوتی بذاری؟!...
درجا گفت نه و نگاهشو ازم دزدید و پاشد رفت سمت اتاقش و آروم گفت: بسه ها که به مربیشون پیام نمیدن!
...
پریشبا میس کیمیا رو اینستا بهم دایرکت داد که دلش برای جوجه خیلی تنگ شده و حالشو پرسید.
فرداش زنگ زدم به جوجه، فکر میکردم خوشحال میشه:
- عمه حدس بزن!
- چی شده؟!!!!
- دیشب... خب؟!!... میس کیمیا بهم پیام داد!!!
- ابالفضل!!!
- حالتو پرسید! گفت دلش برات خیلی تنگ شده!
- عمه! گفته باشما! من دیگه نمیرم پیش میس کیمیا هاااا...
- چرا خب؟!!!
- کرونا بره، مدرسه مونم باز شه بازم نمیرمااا...
- پس کجا میخوای بری؟!
- فقط خونه ی شما!
.

الان چند روزه یاد ابالفضل گفتنش میفتم هی میخندم!
هنوز تو کف پنج دست باقلواش بودم که این یکیو رو کرد.

  • پری شان

37-37

دوشنبه, ۶ مرداد ۱۳۹۹، ۰۹:۱۵ ب.ظ

وسط چادر بازی (من به عنوان مامان بسه، اون به عنوان بابای بسه، یه خرسی دایناسوری گربه ای چیزی میشه خود بسه، بعد یه سر چادر خونه ای مامان رو گره میزنیم به بند رخت، یه سرش رو به صندلی، میشه چادرمون کنار رودخونه...) یهو گفت:
- عمه تو نی نی بودی؟
- آره عمه.
- ینی کوچولو بودی؟
- آره
بعد دستاشو به هم نزدیک کرد و گفت:
- ینی واقعنی اینقد؟
- آره عزیزم.
- مامانمم نی نی بوده؟
- آره مامانتم نی نی بوده.
- اون مامانا که ما نمیشناسیمم نی نی بودن؟!
- آره خب! عمه همه اولش نی نی بودن.
- ینی مامان بزرگا هم نی نی بودن؟!!!
- آره دیگه! مگه عکسهای کوچولوئیای مامانی رو ندیدی؟!
چند لحظه سکوت کرد و بعد با هیجان گفت:
- عمه؟!!!
- جونم عمه؟!
- ینی باباها هم نی نی بودن؟!
- آره!
چشماش گرد شد از جا پرید و با دست زد رو لپش و گفت: یاااا پنج دست باقلوا!!!...

پ.ن
بجای تن، گفت دست
و به جای...

  • پری شان

37-35

شنبه, ۴ مرداد ۱۳۹۹، ۰۱:۳۳ ق.ظ

اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم
قضای عهد ماضی را شبی دستی برافشانم

چنانت دوست می‌دارم که گر روزی فراق افتد
تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم

دلم صد بار می‌گوید که چشم از فتنه بر هم نه
دگر ره دیده می‌افتد بر آن بالای فتانم

تو را در بوستان باید که پیش سرو بنشینی
و گر نه باغبان گوید که دیگر سرو ننشانم

رفیقانم سفر کردند هر یاری به اقصایی
خلاف من که بگرفته است دامن در مغیلانم

به دریایی درافتادم که پایانش نمی‌بینم
کسی را پنجه افکندم که درمانش نمی‌دانم

فراقم سخت می‌آید ولیکن صبر می‌باید
که گر بگریزم از سختی رفیق سست پیمانم

مپرسم دوش چون بودی به تاریکی و تنهایی
شب هجرم چه می‌پرسی که روز وصل حیرانم

شبان آهسته می‌نالم مگر دردم نهان ماند
به گوش هر که در عالم رسید آواز پنهانم

دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت
من آزادی نمی‌خواهم که با یوسف به زندانم

من آن مرغ سخندانم که در خاکم رود صورت
هنوز آواز می‌آید به معنی از گلستانم

 

سعدی

  • پری شان