پریشان نوشت

روز نوشت های شخصی

پریشان نوشت

روز نوشت های شخصی

پریشان نوشت

ای روی دلارایت مجموعه ی زیبایی
مجموع چه غم دارد از من که پریشانم

آخرین مطالب

...

يكشنبه, ۴ تیر ۱۳۹۶، ۰۵:۱۳ ق.ظ

با همون یه بار که صداش زدم از خواب پرید. 

گفته بود سر اذان بیدارش کنم.

تنهایی نمیتونست راه بره.

کمکش کردم بره دست و روشو بشوره.

دکمه های مانتوشو که داشت میبست دستاش عین بید میلرزید. 

از دیروز تا حالا چند تا قاشق سوپ خورده و کمی شربت عسل. و البته یه لیتر سرم هم بهش تزریق شده.

به داداش کوچیکه گفتم نگهش دار. رهاش نکنی یه وقت، رو پا بند نیست. 

داداش بزرگه اومده بود دم در دنبالشون. 

از پله ها که داشتن میرفتن پایین یهو انگار دلم چلونده شد...

تصویر دوستم در حال تلو تلو خوردن و داداشش که سعی داشت محکم نگهش داره... داشتن چهار و نیم صبح میرفتن سر خاک باباشون...

...

پره گریه م...

  • پری شان

نظرات (۲)

  • 🍁 غزاله زند
  • (╥_╥) چقدر متأثر‌کننده...
    قوی باش،الان باید دلداریش بدی.سخته،واقعا سخته...خدا نصیب هیچکس نکنه..
    خدا بهشون صبر بده و‌ روحِ پدرشون شاد (-__-)
    واقعا نمیدونم چی بگم
    کاش خدا صبر بده
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی