پریشان نوشت

روز نوشت های شخصی

پریشان نوشت

روز نوشت های شخصی

.

جمعه, ۹ تیر ۱۳۹۶، ۱۱:۵۹ ب.ظ

اسمش خواب نبود... بیهوشی کامل بود...

وقتی پاشدم ساعت حدود هشت شب بود. 

زنگ زدم خونه دوستم و با مادرش صحبت کردم و پرسیدم اگه هستن، برم پیششون. 

بعد هم وسایل شب موندنمو جمع کردم و راه افتادم. 

پنج روز شد که ندیدمش.

تو این مدت هر روز یکی دو تا اعضای گنگ بهش سر زده بودن. 

حالش بهتر بود. خیلی محسوس.

انتظار دیدنمو نداشت. 

یه کم باهاش سر و کله زدم که زن داداشش برامون شام آورد. اصلا به روی خودم نیاوردم که غذا میخوری یا نه. خودم شروع کردم و اونم کم کم یه چیزایی خورد. ذوق کردم. 

بعد از شام که از اتاق رفتم بیرون دیدم همه رفتن. مامانش نشسته بود تو هال. 

خونه شون یهو خیلی خالی شده بود.

مونده بودم چطوری پیش هردوشون باشم!

رفتم تو آشپزخونه و صدا زدم که بیاین چایی... بعد سه تایی کمی حرف زدیم و فهمیدم تو این چند روز چند تا از رفقا با فامیل هاشون آشنا دراومدن!... و اینکه چقدر دنیا کوچیکه و اینا. که وسط صحبتا منم یهو یه آشنا پیدا کردم!

خوشحال بودم که سوژه پیدا کردم برای حرفهای بی ربط زدن و عوض کردن حال و هواشون!

بعد مامانش هم رفت خوابید...


سکوت نصف شب بود و ما دو تا که رو صندلی های آشپزخونه نشسته بودیم و زانوهامونو بغل کرده بودیم و آروم حرف میزدیم و اشک میریختیم...


میگفت که هفته ی آخر مجبور شده تو یه کلاسی از طرف محل کارش شرکت کنه و لاجرم زمان کمتری خونه بوده... و عذاب وجدانش داشت خفه ش میکرد... میگفت همش فکر میکنم بابام حس کرده رهاش کردم و امیدشو از دست داده... 

میگفت چرا به خواب هیچکس نمیاد... 

میگفت هی یاد کارهایی میفتم که تو زندگیم میتونستم براش بکنم و نکردم... گاهی میتونستم مهربون تر باشم و نبودم... میشد صبورتر باشم و نبودم...

میگفت احساس حسرت زیادی دارم... 

اون با گریه میگفت و من هم با گریه گوش میکردم...

ولی ته دلمم حس خوبی داشتم از اینکه بالاخره شروع کرد به حرف زدن...

...

همش دارم فکر میکنم که واقعا آدم مالک هیچ چیز نیست... هیچی...

یه بابا داری... یه مامان داری... بعد فک میکنی مال توان... داریشون همیشه... این توهم آدم که مامان باباش قراره همیشه باشن، خیلی عجیبه... بعد... یهو میبینی که فقط یه تایمی بهت داده شده بوده برای همراهی باهاشون... بودن کنارشون... دو تا آدم بودن که تو این شانس رو داشتی که حضورشون رو تو زندگیت برای یه مدت زمان محدودی تجربه کنی... 

...

اصلا نه فقط پدر و مادر... که همه ی آدما... که حتی خودت هم...

...

مواجهه با مرگ انگار همیشه برای اولین باره که داره اتفاق میفته...

  • پری شان

نظرات (۳)

  • علیـ ــر ضــا
  • خیلی سخته
    خیلی متاستفم عزیزم
    خدا صبر بده
    خوبه که برای دوستت هستی
  • פـریـر بانو
  • سخته. سخت سخت سخت...من هر وقت بهش فکر می کنم بغضم می گیره...
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی