پریشان نوشت

روز نوشت های شخصی

پریشان نوشت

روز نوشت های شخصی

ای روی دلارایت مجموعه ی زیبایی
مجموع چه غم دارد از من که پریشانم

آخرین مطالب

یک شب بارونی تابستونی!

پنجشنبه, ۲۲ تیر ۱۳۹۶، ۰۲:۰۶ ق.ظ

اون شب تا صبح بیدار نشسته بودم و تو نور کم اتاق تماشاش میکردم... 

... گاهی هم برا دل خودم، از تو تخت بلندش میکردم و آروم بغل میگرفتم و سرشو میذاشتم رو سینه م...


همین موقع ها بود، همین ساعتا، که انگار همه تو بخش خوابشون برده بود و من در سکوت شب آروم آروم سرشو نوازش میکردم و محو نفس کشیدن و مشتای گره کرده ش بودم... به معصومیتش فکر میکردم و اینکه چقدر چیزا هست که تو زندگی باید تجربه کنه و یاد بگیره... 

که یهو سرشو از رو سینه م بلند کرد و چند لحظه ای زل زد تو چشمام...


اون لحظات... الان یاد اون لحظات تکرار نشدنی افتادم... اون احساس عجیبی که تجربه کردم...

...


حالا دقیقا یک سال از اون شب گذشته... و من به برکت حضورش تو زندگیم عشق رو تجربه کردم... یه جور دوست داشتن عمیقی که شبیه دوست داشتن هیچ چیز و هیچ کس دیگه ای نیست...

...

خدایا شکرت که نعمت تجربه ی حضور یه بچه رو تو زندگیم بهم دادی...


...

و امشب جوجه ی ما یک ساله شد... 

...


خداوند همه ی بچه ها رو حفظ کنه و کمکمون کنه که دنیای امن تر و قشنگ تری براشون بسازیم...



پ.ن

انصافا برای برادرزاده ای که قبل از آب، مامان، بابا، دد، بگه عمه، نباید مرد؟!!...

  • پری شان

نظرات (۳)

  • 🍁 غزاله زند
  • عزیزمممم،خدا حفظش کنه این کوچولو رو 😊💛
    یادمه پسردایی کوچولوی منم اولین چیزی که گفت عمه بود 😇
  • פـریـر بانو
  • عزیزممممم...
    تولدش مبارک... میدونی؟ عمه ای مثل تو داشتن خود خوشبختیه :*

    :: خدا حفظش کنه و حفظت کنه و حفظتون کنه برای هم :* ^_^
    مبارک باشه عزیزم
    درکت میکنم من جونم برای خواهرزاده ای که هنوز ندیدمش در میره
    خدا حفظتون کنه
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی