پریشان نوشت

روز نوشت های شخصی

پریشان نوشت

روز نوشت های شخصی

34-48

سه شنبه, ۱۷ مرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۵۹ ب.ظ

دو ساعت بود منتظر بودم بیدار شه.

که یهو صدای نق و نوقش بلند شد.

دویدم سمت اتاقش 

دیدم دستشو گرفته به نرده های تختش و وایساده داره غر میزنه. 

با خوشحالی بهش سلام کردم.

خندید. 

چشماش پف کرده بود. 

بعد یهو نشسته تو تخت و آروم آروم خودشو کشید عقب تا گوشه تخت و بعد با لبخند چند بار زد رو تشک و منو نگاه کرد.

گفتم: خب آخه چجوری؟!

پشت پستونکش از خنده ریسه رفت و دوباره تپ تپ زد رو تشک!

برگشتم و به مامانش که پشت سرم بود گفتم، برم؟!... نشکنه تختش!

قفل نرده رو باز کرد و حفاظو داد پایین و گفت نه، نگران نباش!

جوجه پستونکشو پرت کرد بیرون و از خوشحالی جیغ کشید!

نرده ها رو کشیدم بالا و مچاله شدم تو تخت!

یه لحظه نشست پیشم... بعد سرشو گذاشت کنارم رو بالش و با خنده نگام کرد، بعد پاشد و به عروسک چرخون بالای تختش چنگ انداخت... بعد دوباره خودشو پرت کرد رو تشک و چند لحظه ای آروم گرفت... بعد بلند شد و با صدای عروسکش دست زد و رقصید... بعد خودشو پرت کرد رو شکمم و خندید... بعد ملحفه شو کشید رو سرم و دالی کرد... بعد رو پنجه پا بلند شد و دستشو کشید و به زور از کمد کنار تخت لاک پشتشو آورد پایین و دست و پاشو بهم نشون داد... بعد اومد نشست کنارمو و با اون انگشت کوچولوش کف دستم دایره کشید که ینی لی لی حوضک!...

...


آخه من نمیرم براش؟!...

  • پری شان

نظرات (۵)

  • علیـ ــر ضــا
  • 😍😍😍😍😍
    نه نه نمیدونم !؟ 
    اصن آدم میخواد بخورتش 😂😂
    وای عزیزم دلم خواست...
  • פـریـر بانو
  • ای جوونممممم...خدا حفظش کنه این گوگولی جانو ^_^
    وایییی عزیزم:)
    خدا حفظش کنه...
  • 🍁 غزاله زند
  • ای جانم :)  کوچولوها همیشه زیادی شیرینن :) 
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی