پریشان نوشت

روز نوشت های شخصی

پریشان نوشت

روز نوشت های شخصی

34-208-2

دوشنبه, ۲۵ دی ۱۳۹۶، ۰۸:۳۶ ب.ظ

پتو پیچ، نشستم جلوی بخاری. تو نور چراغ مطالعه که انگار گردن کشیده رو بشقاب مسی م. 

چراغ مطالعه ها به نظرم خیلی کاراکتر دارن!... میشه براشون کلی داستان سرایی کرد.

هر وقت این قیافه ی دولا شده ی گردن کشیده شو موقع کار میبینم، خنده م میگیره!... انگاری داره فضولی میکنه ببینه چه خبره!

...

داشت با دستمال ترکیب رنگ و تینر و روغن جلا رو از روی کار تموم شده م پاک میکرد که زیر لب گفت، شاید دیگه این کلاسم نیام...

جاهایی که استاد قلم زده بود، به طور مشهودی پر رنگ تر شده بود... عمقشون بیشتر بود...

سکوت کردم... بعد تاب نیاوردم... گفتم میرم وضو بگیرم...

تمام مدتی که جلوی آینه دستشویی ایستاده بودم داشتم خطاب بهش تو دلم فریاد میزدم!

که چرا جمع نمیکنی بری اصلا؟!... زودتر اپلای کن برو لعنتی...

از پشت در صدام کرد: بیا ببین چقدر مال تو بهتر شده!... من کارم افتضاحه...

تحمل این بچه بازیاشو نداشتم... این که دائم غر میزنه که کارم خوب نیست و...

شالمو بستم به سرم و قامت بستم...

متعجب شد... شاید منتظر بود دم به دمش بدم...

عصبانی بودم... و فضا سنگین...


وسط نماز بودم که ری رسید و حال و هوا قدری عوض شد...

بعد از کمی صحبت باهاش و رفع دلتنگی، پاشدم نشستم سر کار جدیدم.

و اون دو تا مشغول صحبت بودن. 

ری از کارهای مربوط به اپلای و مقاله هاش پرسید...

با خودم فکر کردم، من که هفته ای دو سه روز رو باهاشم، هیچ کدوم از اینا رو نمیدونم...

با من حرف نمیزنه... نه از امتحان آیلتس ش، نه از مقالاتش و نه از درخواست پذیرش هاش...

به من هیچی نمیگه...

و این منو آزار میده...

خیلی...

...

باید ببرم... باید ببرم این بندی رو که از من وصل شده به آدمهای زندگیم... که با بیقراری هاشون، بیقرار نشم... 

من خودم به اندازه خودم پری شانی دارم...


  • پری شان

نظرات (۱)

  • علیـ ــر ضــا
  • 😅😅😅
    پاسخ:
    میخند؟
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی