پریشان نوشت

روز نوشت های شخصی

پریشان نوشت

روز نوشت های شخصی

ای روی دلارایت مجموعه ی زیبایی
مجموع چه غم دارد از من که پریشانم

آخرین مطالب

35-32

دوشنبه, ۱ مرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۵۴ ب.ظ

نشوندمش رو پام و گفتم تعریف کن ببینم امروز چی کار کردی؟... کیا اومدن؟... چی خوردی؟

معلوم بود برا چندثانیه تو رودرواسی مونده و هر لحظه مترصد فرصته که فرار کنه. 

گفت: عمه!... آله! دندون! بونگا! به به نه! نی نی! آبولا! پیثته!... *

گفتم: خوب؟؟؟؟ دیگه چی؟ 

طاقتش تموم شد. بیشتر از سی ثانیه نمیشه ثابت نگهش داشت... یه نگاه بهم کرد، پستونکشو گذاشت دهنش و گفت: عمه بیا! بیا!... ^و دستمو کشید برد دم پنجره و کرکره ی کشیده شده ی مغازه ی روبرویی رو نشونم داد و گفت: عمه! آگا نه!#


پ.ن:

ترجمه میخواد! میدونم!


*: عمه!... خاله ندا اومده بود. برام تخم مرغ شانسی آورده بود. خوراکی توش خوشمزه نبود. بچه های همساده اومدن خونمون. لواشک و پسته خوردم.

^: دقیقا یعنی خب بسه دیگه عمه. ساکت شو بذار برم. 

#: عمه آقا رفته خونه شون!

  • پری شان

نظرات (۱)

  • פـریـر بانو
  • جان خب! عزیزم :)))
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی