پریشان نوشت

روز نوشت های شخصی

پریشان نوشت

روز نوشت های شخصی

پریشان نوشت

ای روی دلارایت مجموعه ی زیبایی
مجموع چه غم دارد از من که پریشانم

آخرین مطالب

35-187

دوشنبه, ۳ دی ۱۳۹۷، ۰۸:۴۸ ب.ظ

- کامپیوترو روشن کرد و گفت: عمه! عکث بیبینم!

عکسای تو کامپیوتر همه قدیمیه...

خانواده ی خودمونو میشناخت. بابا. عمو. عمه. دنبال مامانش میگشت و من نمیتونستم بهش بفهمونم که مامانت اون موقع نبود!

عکس بچه های فامیل رو هر کدومو دید گفت: این من!... خصوصا اگه بچه تو عکس بغل داداشم بود...

بعد رسید به عکس پسرخاله م که پنج شش ساله بود... نمیتونست بگه خودمم... یه کم مکث کرد... بعد دیگه روش کم شد... گفت: عمه؟! این کیه؟!

گفتم: این حسین ه!

روشو گردوند به سمتم و با تعجب گفت: حثین؟! کربلا؟!


.

- یک ساعت بود که سرش تو گوشی بود و تکون نمیخورد.

بهش گفتم: عمه! کی نوبت من میشه؟!

بدون اینکه سرشو بلند کنه، با دست اشاره کرد به ساعت دیواری و گفت: عبقه اومد! *


.

- امروز نه صبح زنگ زده منو از خواب بیدار کرده که: عمهههه! آقا جعفر! آقا جعفر میخوام!*


.

پاورقی

*: همه ی فن ها رو در جواب روی خودمون پیاده میکنه.

یه وقتا، مثلا برای اینکه قانونمند بشه، مامانش بهش میگه فلان کارو تا وقتی که عقربه ساعت اومد پایین، یا رسید بالا، میتونی انجام بدی!


**: داداشم بهش گفته اون آقاهه تو بازی پرنس آو پرشیا، اسمش جعفره.


  • پری شان

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی